جایی میان آغوشت به قلم سمانه حسینی
پارت نود و سوم :
کاغذ به دست نشستم در ردیف خانم هایی
که همگی با شکم های برآمده
خودشان را تند تند باد میزدند.
اکثر تنها بودند به جز دو سه نفرشان
که همراه با همسر دست در دست
هم لبخند بر چهره داشتند.
نگاهم خیره به دخترکی کوچک بود
که مدام بهانه گیری میکرد و مادر پا به ماهش
نفس کم آورده بود از امر و نهی کردنش!
صدای خانم منشی اما از جا بلندم کرد
_ خانم فرهنگ بفرمایید دکتر رفیع
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
ابرا
3اعصابم خورده ولی فکر می کنم رادمهر بیشتر ترسش از این هست که اگه شیدا بفهمه بزاره *** اینکه شیدا و تر کنه اون عاشق تر از این حرفاست که بخواد با مریم بمونه نه این امکان ندارد فقط من می گم این شیدا دوباره ول می کنه حقش رو
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
پارتهای عجیبی پیش رو داریم🙃
۵ ماه پیشآیدا
3من به هادی مشکوکم نمی دونم چرا حس می کنم یه ربطی داره به این قضیه
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
هر چیزی ممکنه❤️🩹
۵ ماه پیشمینو
2این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

سمانه حسینی | نویسنده رمان
هعی🥲❤️🩹
۵ ماه پیشآیدا
2ای وای استرسی شدم
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
بقیه بچه ها دیگه کارشون از استرس گذشته😂
۵ ماه پیشمیم
1بیچاره شیدا،رادمهر اصلا حق نداره بره سمت این خانم نامحترم ،نکنه رفته چند بار براش آبغوره گرفته دروغاشو باور کرده باشه و بخواد ببخشدش 😡🙏🏻
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
هر چیزی ممکنه🙃
۵ ماه پیشمیم
1وای خدا،عجب شانسی داره شیدا،این لعنتی تمام این پنج سال چه غلطی می کرده،حالا که فهمیده رادمهر ازدواج کرده برگشته 😡
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
بازی سرنوشته دیگه 🙃
۵ ماه پیشسرو
5زهر مار برم دنبال کار نیم تمامم حالا کارت تمام شد خیالت راحت شد چرا اینم مثل سایه احمق شد یکدفعه 👿👿
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
اگه نمیرفت هم بلاخره اتفاق می افتاد🥲
۵ ماه پیشستایش
2من این حال و تو زندگیم داشتم😔 خودم رفتم و فهمیدم چه بلایی داره به سرم میاد واسه همین خوب حال شیدا رو درک میکنم
۵ ماه پیشسرو
2منم این حس و تجربه کردم بخاطر همین الان بی اعصابم
۵ ماه پیشستایش
3عزیزممممم بمیرم برای قلبمون😭
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
الهی عزیزم😔
۵ ماه پیشسرو
3شقایق سهیلا کجایین بیاین نجاتم بدین دارم منفجر میشم
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
رفتن سیزده به در😂
۵ ماه پیشسهیلا
3سیزده به درم کجا بود دارم خون گریه میکنم🚶🏻 ♀️
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ای وای🥲
۵ ماه پیششقایق
3من اینجاممممممممم حالمم بدههههههههههه میخوام این زنیکه رو نصف کنمممممممم باورم نمیشههههههههه😭
۵ ماه پیشسرو
3دلم میخاد به شش روش سامورایی .... وای اصلا نمیدونم چکار کنم
۵ ماه پیششقایق
2وای سرو برو استوری و ببین انگار رادمهر داره با شیدا حرف میزنههههههههههه عررررررررر😭
۵ ماه پیشسرو
2دیدم استوری را الان فقط منتظر یکی برخلاف من حرف بزنه تا تیکه تیکش کنم
۵ ماه پیشعلیرضا
2بفرمایید رادمهر خان بلاخره گند زد اگه گند نمیزد الان این زنیکه به این راحتی حرف نمیزد قطعا رفته یه دورم باهاش بوده😑
۵ ماه پیشسرو
2باید همون موقع این دختر را میدادم به تو گول ظاهر رادمهر رو خوردم
۵ ماه پیشعلیرضا
2بفرما دیدی چقدررررررررر بهت گفتم😑
۵ ماه پیشسرو
2ببخشیدو اشتباه کردم رو برای همین موقع گذاشتن دیگه
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
🥲❤️🩹
۵ ماه پیشحسام
3قلبم درد گرفت دختر🙃 ببین با اینکه مردم اما حال شیدا رو درک میکنم فقط نمیتونم به این فکر کنم که رادمهر بخواد بره سمت این زن
۵ ماه پیشسرو
3گوه خورده بره سمتش خودم از ناکجا آبادش آویزونش میکنم بقول بابای خدابیامرزم پاپیونش میکنم
۵ ماه پیشحسام
2امیدوارم نره که اگه بره آبروی هر چی عاشقه برده
۵ ماه پیشسرو
2بازم میگم گوه میخوره بره من الان اصلا اعصاب ندارم
۵ ماه پیشحسام
2موافقم باهات👍🏻
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دیگه این پارت هامون خیلی عجیب میشن
۵ ماه پیشپروانه
3دارم واقعا گریه میکنم واقعی واقعی دارم خون گریه میکنم واسه شیدا 🥲
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ای خدا🥲❤️🩹
۵ ماه پیشسرو
3الان اینقدر عصبیم که قابلیت کشتن دوتاشون رو دارم😡😡
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
حق داری❤️🩹
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نسیم
0اخ مریم اخ مریم چه بدموقع سروکلت پیدا شد حالا شیدا عذاب وجدان میگیره و به رادمهر برا بابا شدنش نمیگه شیدا منطقیه و حتی اگه سختترین راه باشه راه منطقی رو انتخاب میکنه ولی امیدوارم به رادمهر برا بچه بگه😥😥