پارت دویست و چهل و سوم :

سردار نیمچه لبخندی زد. در این چند وقت عطا او را "عمو" خطاب می‌کرد. نه آن عموی ساختگی که چند ماه پیش جلوی در بیمارستان به او گفت؛ این عمو از جان و دل بود.
- اینجا رو من بهش می‌رسیدم، ولی جای بازی و قایم شدن فریدون بود. الان بهش بگو کجای این ده‌و دوست داری، اینجا رو نشونت میده.
عطا چند قدمی به سردار نزدیک شد.
- عمو! منو نیاوردی زمین بازی فریدون‌و نشونم بدی، مگه نه؟ چیزی شده؟
سردا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسترن

    2

    نویسنده جون اشکمونو درآوردی که.

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دلتون سبز جانا💋

    ۵ ماه پیش
  • الهام

    3

    وای چه کردی با این پارت من که اشکام بند نمیاد 😭😭😭😭

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزمممم. مهربان😢😢❤️❤️

    ۵ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    6

    خدایا هر چقد اشک بریزم کمه غم سردار تا گلوی منم اومد

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢😢😢

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️