از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت دویست و چهل و یک :
*
بخشی از جادهی کوهستانی سرچم را از میان مه عبور کردند؛ مسیری نزدیک به یک کیلومتر. درهی سمت راستشان کاملا در مه فرو رفته بود و به این میمانست که خودشان تا ابرهای آسمان بالا رفتهاند. ترانه شیشه را پایین داده بود و تصاویر جاده را با جان و دل میبلعید. دهانش از زیبایی این مسیر که برایش تازگی داشت بازمانده بود. تا به حال ندیده بود در اوایل تابستان، جایی مه باشد و خنکی لذت بخش هوا، پ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
زنده باشی عاطفه جانم. ❤️❤️ سن خانما رو که نمیپرسن😁 من از سال ۹۸ مشغول نوشتنم عزیزجان.❤️❤️❤️
۴ ماه پیشفخری
0ممنون از رمان خوبت ممنون از قلم بی نظیرت فاطمه بانوی عزیز خدا قوت عزیزم قلم زیبات ماندگار ❤️❤️🍀🍀
۵ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
برقرار باشی مهربانوجانم. دلت گرم و تنت سلامت❤️❤️
۴ ماه پیشزهرا
0ممنونم ازت بابت پارت زیبا ، واقعا که جای افروز تا همیشه خالیه ، سردار میخواد با گرفتن عروسی یکم از عذاب وجدان خودش کم کنه امیدوارم نگین کارشو خراب نکنه ،، به امید خوشبختی برای عطا خانومش و بهمن و فرانک ♥️♥️
۵ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
برقرار باشی عزیز دلم. اخ از دل سردار و جای خالی افروز💔💔❤️
۴ ماه پیشمحیا
0اره طرفای ما هم از این چادرا میبندن وعروسی رو هم زنونه هم مردونه اونجا برگزار میکنن دو سه شب البته اینروزا دیگه کمتر شده وهمه رفتن سمت تجمل گرایی وتالار و...😘😘😘😊❤️❤️💙💙
۵ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
اون مدل عروسیا سخته ولی یه صفای خاصی داره.❤️❤️❤️
۴ ماه پیشفاطیما
3جای خالی افروز هیچ جوره پر نمیشه💔 دوست دارم پارتهای بیشتری از عطا و ترانه و همین طور فرانک و بهمن بخونم🙏😍
۵ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
دایعا جاش تو این بزم خالیه.💔🌸🌸
۴ ماه پیشفاطیما
2درود فاطمه خوش قلم خیلی وقته که منتظر عروسی و روزهای خوب عطا هستم امیدوارم همه چی به خوبی پیش بره و ما هم شاهد خوشبختی و خوشحالی و آرامش عطا باشیم😍
۵ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
زنده باشی فاطیمای عزیزم. امیدوارم❤️❤️❤️
۴ ماه پیشالهام
2عالی بود بانو چه پارتای جذابی ولی چقدر جای افروز خالیه
۵ ماه پیشسهیل۲۹
2دقیقا جای خالی افروز مثل یه حفره تو قلب عطا و سردار میمونه و هیچوقت پر نمیشه 😢😢😢😢
۵ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
💔💔💔😢😢👍
۴ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
ای جان. واقعا جای اون دختر خالیه تا ببینه پسرش قراره به جای مادرش هم خوشبخت باشه❤️❤️
۴ ماه پیشسهیل۲۹
2چه خوبن این چادرا 😍 بالاخره عطا به یکی از آرزوهای قلبیش رسید
۵ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عزیزمممم❤️
۴ ماه پیشمریم
4عطا خیلی سختی کشیده امیدوارم با ترانه خوشبخت بشه🥲😍
۵ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
امیدوارم💋
۴ ماه پیشنسترن
4خیلی هم عالی
۵ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
💋💋
۴ ماه پیشزهرا z
5عالی شما بینظیرین نویسنده جونم🌱❤️👏😘
۵ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
شما عزیزی🥰🥰
۴ ماه پیشوفا
7پارتای محشری رو با قلم نازتون خوندیم، خیلی مچکر واقعا حتی تصور اون جاده ها به آدم وایب خیلی خوبی میده، واقعا نگران اینم که یه وقت عروسی بهم بریزه به دست نگین یا دختراش!
۵ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
با چشمای قشنگ و نگاه گرمتون خوندید وفا جان. خوشحالم از این حس مثبتتون🥰🥰
۴ ماه پیشآمنه
4ممنون بانو عالی بود خوش بدرخشی یعنی اینقدر مشتاق شدم چنین جایی برم که اندازه نداره
۵ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عزیزمممم. حتماااا برین. این طبیعت زیبا رو از دست ندین🥰
۴ ماه پیشعاطفه بانو
4ان شالله خبرای خوب بشنویم🌷
۵ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰🥰🥰
۴ ماه پیشم.ر
2هرچقدر ترانه خوشحاله عطا ناراحت میشه مسیری میشد لذت برد اخ زندگی بعضی وقتها ناکوک میزنه سازش😢😢
۵ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عطا خیلی زخمی از این راه گذشت. دردشو حتی ترانه هم درک نخواهد کرد😢
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

عاطفه بانو
0ممنون وخدا قوت.عالی بود ان شالله شاهده رمان های بیشتری ازشما باشیم. خانم اصغری شما چندسالتونه؟ از کی رمان مینویسید؟