پارت دویست و چهل و یک :

*
بخشی از جاده‌ی کوهستانی سرچم را از میان مه عبور کردند؛ مسیری نزدیک به یک کیلومتر. دره‌ی سمت راستشان کاملا در مه فرو رفته بود و به این می‌مانست که خودشان تا ابرهای آسمان بالا رفته‌اند. ترانه شیشه را پایین داده بود و تصاویر جاده را با جان و دل می‎‌بلعید. دهانش از زیبایی این مسیر که برایش تازگی داشت بازمانده بود. تا به حال ندیده بود در اوایل تابستان، جایی مه باشد و خنکی لذت بخش هوا، پ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عاطفه بانو

    0

    ممنون وخدا قوت.عالی بود ان شالله شاهده رمان های بیشتری ازشما باشیم. خانم اصغری شما چندسالتونه؟ از کی رمان مینویسید؟

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشی عاطفه جانم. ❤️❤️ سن خانما رو که نمی‌پرسن😁 من از سال ۹۸ مشغول نوشتنم عزیزجان.❤️❤️❤️

    ۴ ماه پیش
  • فخری

    0

    ممنون از رمان خوبت ممنون از قلم بی نظیرت فاطمه بانوی عزیز خدا قوت عزیزم قلم زیبات ماندگار ❤️❤️🍀🍀

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشی مهربانوجانم. دلت گرم و تنت سلامت❤️❤️

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    0

    ممنونم ازت بابت پارت زیبا ، واقعا که جای افروز تا همیشه خالیه ، سردار میخواد با گرفتن عروسی یکم از عذاب وجدان خودش کم کنه امیدوارم نگین کارشو خراب نکنه ،، به امید خوشبختی برای عطا خانومش و بهمن و فرانک ♥️♥️

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشی عزیز دلم. اخ از دل سردار و جای خالی افروز💔💔❤️

    ۴ ماه پیش
  • محیا

    0

    اره طرفای ما هم از این چادرا میبندن وعروسی رو هم زنونه هم مردونه اونجا برگزار میکنن دو سه شب البته اینروزا دیگه کمتر شده وهمه رفتن سمت تجمل گرایی وتالار و...😘😘😘😊❤️❤️💙💙

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    اون مدل عروسیا سخته ولی یه صفای خاصی داره.❤️❤️❤️

    ۴ ماه پیش
  • فاطیما

    3

    جای خالی افروز هیچ جوره پر نمیشه💔 دوست دارم پارتهای بیشتری از عطا و ترانه و همین طور فرانک و بهمن بخونم🙏😍

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دایعا جاش تو این بزم خالیه.💔🌸🌸

    ۴ ماه پیش
  • فاطیما

    2

    درود فاطمه خوش قلم خیلی وقته که منتظر عروسی و روزهای خوب عطا هستم امیدوارم همه چی به خوبی پیش بره و ما هم شاهد خوشبختی و خوشحالی و آرامش عطا باشیم😍

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشی فاطیمای عزیزم. امیدوارم❤️❤️❤️

    ۴ ماه پیش
  • الهام

    2

    عالی بود بانو چه پارتای جذابی ولی چقدر جای افروز خالیه

    ۵ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    2

    دقیقا جای خالی افروز مثل یه حفره تو قلب عطا و سردار میمونه و هیچوقت پر نمیشه 😢😢😢😢

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    💔💔💔😢😢👍

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ای جان. واقعا جای اون دختر خالیه تا ببینه پسرش قراره به جای مادرش هم خوشبخت باشه❤️❤️

    ۴ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    2

    چه خوبن این چادرا 😍 بالاخره عطا به یکی از آرزوهای قلبیش رسید

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزمممم❤️

    ۴ ماه پیش
  • مریم

    4

    عطا خیلی سختی کشیده امیدوارم با ترانه خوشبخت بشه🥲😍

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    امیدوارم💋

    ۴ ماه پیش
  • نسترن

    4

    خیلی هم عالی

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    💋💋

    ۴ ماه پیش
  • زهرا z

    5

    عالی شما بینظیرین نویسنده جونم🌱❤️👏😘

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    شما عزیزی🥰🥰

    ۴ ماه پیش
  • وفا

    7

    پارتای محشری رو با قلم نازتون خوندیم، خیلی مچکر واقعا حتی تصور اون جاده ها به آدم وایب خیلی خوبی میده، واقعا نگران اینم که یه وقت عروسی بهم بریزه به دست نگین یا دختراش!

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    با چشمای قشنگ و نگاه گرمتون خوندید وفا جان. خوشحالم از این حس مثبتتون🥰🥰

    ۴ ماه پیش
  • آمنه

    4

    ممنون بانو عالی بود خوش بدرخشی یعنی اینقدر مشتاق شدم چنین جایی برم که اندازه نداره

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزمممم. حتماااا برین. این طبیعت زیبا رو از دست ندین🥰

    ۴ ماه پیش
  • عاطفه بانو

    4

    ان شالله خبرای خوب بشنویم🌷

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰

    ۴ ماه پیش
  • م.ر

    2

    هرچقدر ترانه خوشحاله عطا ناراحت میشه مسیری میشد لذت برد اخ زندگی بعضی وقتها ناکوک میزنه سازش😢😢

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عطا خیلی زخمی از این راه گذشت. دردشو حتی ترانه هم درک نخواهد کرد😢

    ۴ ماه پیش
کپی شد!