پارت نود و ششم :

* * * * *
یک هفته به کریسمس باقی مانده بود. تمام شهر در تکاپوی بی‌سابقه‌ای بود که روزها از آن بالا و پشت پنجره تماشایش می‌کردم. مثل اینکه بالاخره یک چیز توانسته بود این مردم همیشه سرد و منجمد را به هیجان بیندازد.
تازه از باشگاه برگشته بودم. باشگاه تنها جایی بود که می‌توانستم کمی از این فضای خفقان‎آور دور شوم و حس کنم که می‌توانم راحت نفس بکشم. ماگ شیر قهوه‌ام را در دستانم چرخاندم و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aida

    0

    چه شجاعتی داشته که با وجود شباهتشون اومده اینجاا،حتی با وجود گریم و حالا کارهای دیگه،یه سری رفتار هاشونم خب شبیهه،نمیتونن که اونو تغییر بدن نثلا الان یجا بهش اشاره شد که لبخند یطرفه

    دیروز
  • هانا

    8

    خدایا این سورنا اینطوریه که فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه .. خوبه حالا خواهرته..یاد نیکانو آرام افتادم البته اون عوضی بد نیشی زده چرا برادرای این رمان بد از آب در اومدن؟!البته غیر از آهی عزیزم.یاشار هم که حکم باباشو داره قربونش برم . حتی تئو هم برادر خوبیه ولی اون ۴ تا واقعا باید برن بمیرن.

    ۵ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    سورنا روانی جذابیه :) ایشالا بمیرن😭

    ۴ ماه پیش
  • ترنم

    0

    آه دقیقا این 4 تا شخصیت خیلی منفورن تو رمان..امیدوارم ریخت نحسشونو زیاد نبینم

    ۳ روز پیش
  • ترنم

    0

    وای همه ماشین ها رو خراب کرده و همچنان کیوان خونسرده،ذوق کنم یا استرس بگیرم از این رفتاراش😭

    ۳ روز پیش
  • ترنم

    0

    هه..هنوز نفهمیدن کیوان داره اینارو بازی میده اصلا هم لایق دل سوزوندن نیستن حقشونه😒

    ۳ روز پیش
  • ترنم

    0

    معرفی میکنم سورنا و کوروش برادر زن های کیوان😂

    ۳ روز پیش
  • ترنم

    0

    واقعا وقتی قصدشونو متوجه میشم اصلا دلم نمیخواد روشون کراش بزنم یا ابراز علاقه کنم دوسشون ندارم اصلا

    ۳ روز پیش
  • هانا

    1

    الان که دارم ری رید میکنم انگار ریویو هم داره میشه حاجی وقتی دوباره میخونی چه حس عجیبی داره انگار که دوباره یه کسی رو میبینی یا خاطراتو رو دوباره مرور میکنی ولی تقریبا میدونی قضیه چیه و ساید هارو میدونی حس خوبی داره..

    ۴ هفته پیش
  • الناز

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • کارا

    1

    چرا انقدر این اریک احترام میزارههههه یه چیزی این وسط درست نیست واییی زده به سرم دیوونه شدمممم حتی یه شخصیت سالمم تو این رمان بین این همه روانی عجیبههه😭😭😂😂😂😂

    ۳ ماه پیش
  • Vile victim

    1

    اریک بیچاره یکی که خوبه تو نزارش

    ۳ ماه پیش
  • کارا

    0

    اخه اینجا همه روانین (البته اگه منظورمون از روانی کیوان باشه، بنده به شدت روانی پسندم ) اونجایی که کیوان بردش تو فرودگاه میشه یکوووچولو از روانی بودنشو فهمید بعد حالا اریک مثل عجل معلق افتاده بین اینا عجیب نیست؟😂😂😭😭

    ۳ ماه پیش
  • Vile victim

    0

    همین که بک داداش کلوخ داره خودش بدبختیه

    ۳ ماه پیش
  • کارا

    0

    نکته ظریفی بود

    ۳ ماه پیش
  • محی

    0

    هرچقد بیشتر میخونم این رمانو بیشتر عاشقش میشم ای خودااا انگار دارم برا اولین بار میخونم انقد اکلیلی میشم🥹

    ۴ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    🥹🥹

    ۳ ماه پیش
  • محی

    2

    «پس دریاهم میتوانست ب مرداب تبدیل شود» منظورش چشاشههعع دفعه قبلی ک این پارتو خوندم اینو نفمیدم (مدیونید فک کنید خنگم)چقددددد قشنگ توصیففف میکنیییی آخه زننن پشمام 🥹🥹🥹😭

    ۴ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    عزیزممممم

    ۳ ماه پیش
  • محی

    0

    «راستش ترجیح میدم ب دوسدخترم دست نزاری»واییییی ننههه من بمیرم برا جذابیتت تارا رو ول کن بیا خودمو بگیر😂🥹

    ۴ ماه پیش
  • محی

    2

    ماشینارو حال کردید دوستان بههععه بههههه🥹😂

    ۴ ماه پیش
  • محی

    2

    «انقد دختر دورت ندیده بودم فک میکردم *** باشی»شینیم بینیم باو مرتیکه

    ۴ ماه پیش
  • مهتاب

    1

    چقدر جملات و دیالوگ های این پارت رو دوست داشتم😭😭

    ۴ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    🥹💜

    ۴ ماه پیش
کپی شد!