پارت نود و پنجم :

ابروهایش را بالا انداخت و کف دستش را روی ته‌ریش کمرنگش کشید.
_ فهمیدنش کار سختی نبود. تنها پرونده‌ای بود که اسمت داخلش بود.
سوالم را درست نفهمیده بود...
اینکه نام من در پرونده قتل سیامک باشد چیز چندان عجیبی نبود. اینکه از کجا این را می‌دانست هم برایم سوال برانگیز نبود. به هر حال پدر کیوان قاضی بود و حتی اگر خودش هم نمی‌توانست کمکی کند، صدها دوست و آشنا در اطرافش بود که کیوان میâ€

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Nina

    3

    وای خیلی حال داد ولی ای کاش سیامک بیشتر زجر می کشید. خیلی سریع مرد. دلم می خواست تیکه تیکه بشه جگرش از حلقش بزنه بیرون کاسه ی چشماش خالی بشن؛ وای سیامک کاشکی می تونستم بفرستمت زیر دست آدمای دارک وب😍🎀

    ۲ ماه پیش
  • Aida

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    نه هیچ ربطی به هم ندارند. کیوان تارا رو بعد از نزدیکی به خانواده‌اش پیدا کرد اصلا. مجدد باید پارت ۷۹ و ۸۰ رو بخونی💆🏻‍♀️😂

    ۲ ماه پیش
  • Aida

    0

    اخه مگه اینجا نگفتی که از روی پرونده سیامک پیداش کرد؟بازم بد متوجه شدم؟؟

    ۲ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    تقریبا میشه گفت یه رمان دیگه خلق کردی برای خودت. از روی سیامک پیداش نکرد. وقتی پیداش کرد، تئو رفت سوابق کیفریش رو چک کرد تا به ماجرای سیامک رسید

    ۲ ماه پیش
  • Aida

    0

    خدا بهت صبر بده عزیزم با وجود من💔

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    هعی بنظرم حق سیامک بیشتر از اینا بود..اون زخم های عمیقی رو رو تنش جا گذاشته و هیچوقت فراموش شدنی نیستن💔😭

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    اینجا واقعا شانس با تارا یار بوده که دردسر نشد زیاد براش😂

    ۲ ماه پیش
  • هانا

    0

    آوا و باران شاها باشید از پارت ۹۵ دارم شروع میکنمم😂🥲

    ۳ ماه پیش
  • هانا

    1

    سلاام بعد از یه ماه گفتم بزار از عقب تر شروع کنم و تصمیم گرفتم از لذت مرگ سیامک قافل نشم.پس بریم واسه شروع 😂🤝

    ۳ ماه پیش
  • کارا

    0

    من نگران بودم نکنه با دستش بخواد چاقو رو چند بار فرو کنه تو چشاش که خب دخترم حواسش بود و رو سفیدمون کرد 🥹🥹😌😌

    ۵ ماه پیش
  • مهتاب

    9

    بنظرم زجری که کشید برای مرگش کم بود. باید یکم بیشتر با درد میمرد. خیلی بیشتر

    ۶ ماه پیش
  • هانا

    7

    ولی حس میکنم کمش بود. باید تیکه *** میشد واقعا کم بود اما همین که یهویی جلو تارا با گلوی چاقو خورده ظاهر شد حس میکنم خدا به تارا جایزه داد .دردسر زیادی هم نداشت واسش. بخدا که این که هدیه خدا به تارا بود:)))

    ۶ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    موافقم🫠

    ۶ ماه پیش
  • هانا

    7

    حاجی یه جوری دلم خنک شد یه جوریییی دلم خنک شد که غم پارت قبلی رو شست با خودش برد .. اصلا حال کردم عشق کردم کیف کردم نیشم تا بناگوش باز شد..به این میگن تارا! انگار خودم بودم پا گذاشتم رو اون چاقو :)))))))))

    ۶ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    🤭🤭

    ۶ ماه پیش
  • دنیز؛

    3

    تارا دمت گرمممم چقد دلم خنک شد

    ۶ ماه پیش
  • نرگسم

    1

    من هنوز زنده ام

    ۷ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    ما هم🥲😂

    ۷ ماه پیش
  • نرگسم

    2

    خداروشکر همیشه زنده باشی ..عزیزه دلم شما حق مردن نداری چیزیت بشه با بچه ها احضار روح میکنیم بقیه داستان و بگی :))

    ۷ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    احضار نمی‌خواد باران میاد براتون تعریف میکنه🥲😂

    ۷ ماه پیش
  • باران

    0

    چه به من😞😂

    ۷ ماه پیش
  • Maedeh

    0

    منم هستم 😂🙌🏻

    ۶ ماه پیش
  • هانا

    0

    منم همینطور :) با اینکه هم شهر مقصد و هم شهر مبدا هردو مورد سلام واقعا شدن اما زنده در رفتم

    ۶ ماه پیش
  • نرگسم

    3

    اوا و باران قشنگم دلم تنگه براتون خسته نباشید🫂

    ۷ ماه پیش
  • باران

    1

    عزیزممم ما هم همینطووور چه شبایی که چت میکردیم🥺❤️

    ۷ ماه پیش
  • حدیث

    0

    عههههه باراااان، سلاممممم💕🫠

    ۷ ماه پیش
  • باران

    0

    سلااااام حدیث😍

    ۷ ماه پیش
  • حدیث

    0

    خوبی؟ جات خوبه؟🥲🤍

    ۷ ماه پیش
  • باران

    0

    خداروشکر🥰تو خوبی؟

    ۷ ماه پیش
  • نرگسم

    0

    نگووو گریم میایه😭🫂 نمیشه تو *** گروه بزنیم؟

    ۷ ماه پیش
  • باران

    0

    فعلا شرایطش نیست🥲💔

    ۷ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    قربونت 🫠💜

    ۷ ماه پیش
  • هانا

    1

    منم همینطور:) کاش اینترنت وصل شه :) دلم واسه گروه تنگ شدههههه

    ۶ ماه پیش
  • Maedeh

    0

    عه سلام بچه هاا👋🏻😂

    ۶ ماه پیش
  • Eli

    2

    برای اولین بار از یکی از کارای تارا لذت بردم😂🥹

    ۷ ماه پیش
  • نرگسم

    7

    میرم هر رمان دیگه ای هم که میخونم تهش برمی گردم..اون موقع فقط منم و تارای عزیزم :))

    ۷ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    عشقمممم

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️