پارت هفده :
«رو چی کار میکنی؟» از روی شانهاش سرک میکشم و به تکههای فلز پخششده روی میز نگاه میکنم.
یکی از آن نگاهها را نثارم میکند؛ از آنهایی که تمام احساسات خشک وجودش را در بر میگیرد. «چیزی که ربطی به کاری که تو باید انجام بدی نداره.»
«ای بابا، بیخیال!» گاز دیگری از نان شیرین میزنم و دورش میچرخم. «لباس فرم تو داره خیلی خوب پیش میره.» دهانش را باز میکند و جای زخم روی لبش ک
لطفا صبر کنید...
