پارت یازده :
بیتوجه به کنایهام میپرسد: «این اسلحهها رو به کی میفروشی؟»
شانه بالا میاندازم. «هر کی اونقدر باهوش باشه که یکی بخواد.»
با نگاهی پرسشگر روبرو میشوم که وادارم میکند بیشتر توضیح دهم. «همه تو زاغهها باید یه راهی واسه دفاع از خودشون داشته باشن. بقای اصلحه دیگه.»
چشمهایش روی قفسههای پر از سلاح قفل شده است. با اخمی جدی میگوید: «گمونم من هیچوقت لوت رو اینجوری ند
لطفا صبر کنید...
