آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت هفتاد و نهم :
نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداخت و دستش را کشید.
_ خسته نباشی! اینو که خودم میدونستم!
سپهر قدمی عقب رفت و تن خستهش را به دیوار تکیه داد. صدایش خستهتر و خفهتر از قبل به گوش آرمین رسید. در حد زمزمهای گنگ.
_ اما من نمیدونستم!
پوزخندش پررنگتر شد و لحنش سرشار از تمسخر.
_ بازی جدیده؟ اومدی از بیخ همه چی رو انکار کنی؟ منم که خرم دیگه! دوباره باورت میکنم تا یه بار دیگه
لطفا صبر کنید...
