پارت شصت و یک :

فکری که مغز من را می‌خراشید نشد ببلعم؛ پس به زبان آوردم: یه حس مسخره‌ای که نمی‌خوام بهش گوش کنم به من می‌گه تو خودت سهیلو کنترل می‌کنی.
سر یاسر به در پشتی بود و نگاهش به سقف. اما وقتی این جمله را گفتم نگاهش روی من غلتید. آیا تاییدم کرده بود؟ گفت: وقتی عصبانی می‌شم بی اختیارم می‌کنه.
ـ پس چرا اون شب که توی کافه ی بیوک با آصف دعوا می‌کردین خبری از سهیل نشد؟
یاسر گفت: چون دعوای کا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • بهار

    0

    چقدر هر پارت این رمان قشنگه🥲♥️ همش پر از ذوق و هیجان میشم... یه وقتایی هم واقعا حرص میخورم چون عجولم و میخوام بدونم کی رابطشون جدی میشه؟ سرنوشت ۷ چی میشه؟ تهش چی میشه؟🤣

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    رابطه شون یه جایی جدی میشه که حسسسابی غافلگیر بشین و هیجانی✨🤤

    ۲ ماه پیش
  • بهار

    0

    چشم به راه اون لحظه های قشنگ هستم🥺😍😍

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    اونا هم میرسه توی راهه😍

    ۲ ماه پیش
  • بهار

    0

    تو یه سری چیزا سهیل خیلی خوبه. مثل وقتی که راحت حسشو میگه و افکارشو به زبون میاره... ولی یاسر خیلی محتاط جلو میره... میخوام بدونم تهش چی میشه واقعا🥲 من سهیل رو بیشتر دوست دارم ولی کاش حالش خوب بشه و تهش حداقل یه سری از ویژگیای سهیل رو با خودش نگه داره، مثل بیان افکار و احساسات و رانندگی و...

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    یاسر یه سری محدودیت ها داره که جلوتر خودش بالاخره میگه....❤️

    ۲ ماه پیش
  • نری

    0

    واقعا عالی هرسری هم یه اتفاق های زیادی میفته

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    😍😍 عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • بهار

    1

    چقدر پارتایی که سهیل هست رو دوست دارم🥺😍😍

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    خیلی خوبه😍

    ۲ ماه پیش
کپی شد!