آکادمی ارکیده و خار به قلم مرجان فریدی
پارت شصت و نهم :
هانا
⸻
امروز همه در سالن بسکتبال بودند تا مسابقه را تماشا کنند. اما از آنجایی که من هیچ علاقهای به تماشای مسابقه نداشتم، به کتابخانه آمده بودم.
استاد ادبیات از ما خواسته بود تا یک اقتباس از یک رمان تهیه کنیم که باید توسط خودمان نوشته میشد؛ یک نمایشنامهٔ دهدقیقهای که در سالن نمایش اجرا میشد. دیروز همه را گروهبندی کرد و من سرگروهِ گروهِ خودم شدم. متأسفانه
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
مونیکا
1مرجان جان ممنونم بابت زحماتی که شما و برادرتون در خصوص پارت گذاری برای ما میکشید 🌹🫶🏻
۵ ماه پیشدنیز؛
10من مردمم😭😭😭وایی هانا چه کیوته میرن هم چه جذابه وای😭😭😭
۶ ماه پیشبهار
11من طلسم تورو بخوام باید چه غلطی بکنم ؟!
۶ ماه پیشkmmm
8اول یه تشکری کنم بابتت زحمات مرجان جان و برادرشون و بعدمم الهیییی بگردمممممم کیککک هویججج😭😭😭😭😭
۶ ماه پیشN.a
1واییی چه قشنگنننن
۶ ماه پیشHln
8وای خدا من از این همه کیوت بودن هانا آخرش سکته میکنمممم😭 اوکی من برای این صحنه مردمممم
۶ ماه پیشferferishoonam
11کیک هویج تو بین این بچه ها حکم پارازیت رو داری انقدر که بامزه و کیوتی🎀😇
۶ ماه پیش....
2ستاره هایی که دلم می خواست تک تکشان را از آن خودم کنم:)) چقدر این یه تیکه ای که داشت چشماشو وصف می کرد و بیشتر دوست داشتم🫠
۶ ماه پیشستل
5اگر من جای میرن بودن با حرکت اول هانا از خنده غش میکردم چطور تمام مدت بی صدا نگاه کرد و نخندید؟
۶ ماه پیشستا
5جونمممم چه پسر هات و جذابییییی😈😈😈نیشخند کثیف ولی دوست داشتنی جان جاننننممم🤣🤣🪚🪚🪚🔪🔪
۶ ماه پیشZinb
1واییییی من مردم چقدر هانا سوتی میده جلو میرن 😂😂
۶ ماه پیشNegar
1وای مرجاننن من از همون پارتای اول میگفتم چقدر این رمان شبیه انجمن شاعران مرده اسسس😭😭الان نام بردیشش، واییی
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مونیکا
10واقعا نمی فهمم چرا همیشه دخترا باید از پسرای شر خوششون بیاد 🫠🫠