پارت هشتاد و چهارم :

نگاهی به آدرس انداختم و
نگاهی به خیابان بزرگ و پهن.
خودش بود، درست مقابل ساختمانی
ایستاده بودم که مقصد مورد نظر بود.
شیرینی را برداشتم، ماشین را پارک کردم و
زیر باران ریز و تند آخرین روز
های آبان ماه راه افتادم.
ساختمان بزرگ بود و پر رفت و آمد،
سوار بر آسانسور خودم را به طبقه دهم
رساندم. به واحد اصلی که رسیدم در باز بود و
کارتن های پراکنده مقابل در

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خاطره در رمان جایی میان آغوشت خاطره
تصویر شخصیت رامین در رمان جایی میان آغوشت رامین
تصویر شخصیت رادمهر در رمان جایی میان آغوشت رادمهر
تصویر شخصیت سیما در رمان جایی میان آغوشت سیما
تصویر شخصیت دایی ستار در رمان جایی میان آغوشت دایی ستار
تصویر شخصیت هادی در رمان جایی میان آغوشت هادی
تصویر شخصیت سیامک در رمان جایی میان آغوشت سیامک
تصویر شخصیت شیدا در رمان جایی میان آغوشت شیدا
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسیم

    2

    خب اول اینکه سمانه من شیفته نوع نگارشتم خیلی زیبا،خیلی دقیق مینویسی و نوشته هات واقعین جوری که ادم خوب میفهمه و درک میکنه مثلا اونجایی که گفتی ( اجبار ادم و قوی تر میکنه)عالی بود مرسی گلم.دوم اینکه این روزا نیست که میگذره عمر ما ادماست که مثل برق و باد میگذره و اگه شرایطشو داری باید به بهترین شکل

    ۱ ماه پیش
  • نسیم

    1

    زندگی کنی ؛ سوم اینکه شیفته عاشقانه های این دو بشرم 😏😏 خیلی خوبن

    ۱ ماه پیش
  • حسام

    -2

    با اینکه خودم مردم اما میگم کاش آقایون عشق و از رادمهر باد بگیرن این لعنتی واقعا عاشقه

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    4

    خوبه قبول دارین که عشقاتون همش آبکیه

    ۵ ماه پیش
  • حسام

    2

    ما دهه شصتیا خدایی عشقمون عشق بود ولی امروزیا داغونن

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    خداروشکر من هم یه دهه شصتی دارم

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۵ ماه پیش
  • رضا

    5

    منم قبول دارم داداش خدایی باید پسرا از رادمهر یاد بگیرن

    ۵ ماه پیش
  • شقایق

    7

    این دیالوگ خدا بود همین که اجازه میدی تو بغلت نفس بکشم برام بسه🥺

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    واقعا عالی بود

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آخ عزیزم🥲

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    3

    خوب جواب تشکر بوس دیگه پس چی میخواستی ای بابا این رادمهر هم همش میخاد از ماست کره بگیره

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دیگه رادمهره دیگه😁

    ۵ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    این علیرضا کجاست ببینه رادمهر چی میخواد🤣

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    3

    احتمالا داره بطری های آبغوره رو برام پر میکنه

    ۵ ماه پیش
  • حسام

    2

    آخی گناه داره اذیتش نکن این پسر و اینقدر 😁

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    داداشم رو اذیت نکنم پس سربه سر کی بذارم

    ۵ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    خدایی ام حال میده اذیتش میکنیم🤣

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    آره خدایی تک و تنها گیرش آوردیم

    ۵ ماه پیش
  • پری

    8

    سمانه جان غصه ام گرفته که رمان تموم شد چی بخونم🥲 به شدت وابسته رادمهر و شیدام کاش رمان جدید و زودتر بذاری

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    چشم عزیزدلممممم

    ۵ ماه پیش
  • میم

    3

    همین از سرت زیاد بود،خیلی عالی بود سمانه جون ،خسته نباشید واقعا روزی دو پارت،خیلی لطف می کنید 🙏🏻👏👏👏

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خواهش میکنم گل من🥰

    ۵ ماه پیش
کپی شد!