رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت دویست و چهل و پنجم :
لب زد:
_میخواستم توی زمان خودش...
اما حالا که شما انقدر ساز مخالف زدی و باعث شدی من آبرو ریزی بزرگی به بار بیارم،
حالا خانواده ی نیلوفر چطور میزارن ما اصلا از در خونه اشون رد بشیم،چه برسه به اینکه اسم خاستگاری به دخترشون بیاریم!
سپند چشم روی هم گزاشت و گفت:
_اردوان من از تو نپرسیدم که خانواده اش چی فکر میکنن،میزارن یا نمیزارن!
ازت پرسیدم میخوایش،یا نه؟
سر پایین انداخØ
لطفا صبر کنید...

عسل
0پارت قشنگی بود امیدوار شدم ..کاش چند تا پارت پشت هم باشه لذتش بیشتره ..ممنون نویسنده عزیز