پارت دویست و چهل و پنجم :

لب زد:
_میخواستم توی زمان خودش...
اما حالا که شما انقدر ساز مخالف زدی و باعث شدی من آبرو ریزی بزرگی به بار بیارم،
حالا خانواده ی نیلوفر چطور میزارن ما اصلا از در خونه اشون رد بشیم،چه برسه به اینکه اسم خاستگاری به دخترشون بیاریم!
سپند چشم روی هم گزاشت و گفت:
_اردوان من از تو نپرسیدم که خانواده اش چی فکر میکنن،میزارن یا نمیزارن!
ازت پرسیدم میخوایش،یا نه؟
سر پایین انداخØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عسل

    0

    پارت قشنگی بود امیدوار شدم ..کاش چند تا پارت پشت هم باشه لذتش بیشتره ..ممنون نویسنده عزیز

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️