پارت دویست و چهل و ششم :

موسی زیر چشمی نگاهی به ماهدخت انداخت و گفت:
_موافق هم نباشیم همه موافقن دیگه،چیکار میشه کرد...
قبل از سپند پیش قدم شدم و گفتم:
_آقا موسی،مطمئن باش که نیلوفر دخترت با اردوان حالش خوب میشه!
خوشبخت میشه...
انقدر ناراحت نباشید!
ماهدخت نگاهی به من انداخت و گفت:
_موسی از این ناراحته که یک دانه دخترمون انقدر زود بزرگ شد..
موسی همیشه میگفت تا موهاش مثل دندون هاش سپید نشه،شو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مصی

    0

    از اینکه اردوان و نیلوفر بهمدیگه میرسن خوشحالم اما از اینکه مهلقا و علی جدامیشن ناراحت کاش بشه جدا نشن🥲

    ۴ ماه پیش
  • عسل

    0

    مهلقا نباید سرخود دنبال کسی که نمی شناخت میرفت کار اشتباهی کرد علی حق داره باهاش برخورد کنه

    ۴ ماه پیش
کپی شد!