پارت دویست و چهل و چهارم :

دوباره پرسیدم:
_واقعا میخوای دیگه ردغم رو توی چهره ام نبینی؟
جواب داد:
_صددرصد همینطوره و همین رو میخوام!
بزاق دهنم رو که خشک شده بود،با زور پایین فرستادم و گفتم:
_خیلی خب پس بیا و همسر و پدر بودن خودت رو برای من و بچه هام ثابت کن.
سپند جلو اومد...
سیگاری رو روشن کرد و پک سنگینی بهش زد وگفت:
_امشب من در خدمت توام آفتاب!
هرچیزی بخوای ازم بهت ثابت میکنم..
هرچیزی بگÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عسل

    -2

    خدا رو شکر سپند یه ذره نرم شد حالا اردوان و باید جمعش کرد زهرا خانم عزیز خسته نباشید کاش چند تا پارت پشت هم باشه لذتش بیشتره

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️