رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت دویست و چهل و چهارم :
دوباره پرسیدم:
_واقعا میخوای دیگه ردغم رو توی چهره ام نبینی؟
جواب داد:
_صددرصد همینطوره و همین رو میخوام!
بزاق دهنم رو که خشک شده بود،با زور پایین فرستادم و گفتم:
_خیلی خب پس بیا و همسر و پدر بودن خودت رو برای من و بچه هام ثابت کن.
سپند جلو اومد...
سیگاری رو روشن کرد و پک سنگینی بهش زد وگفت:
_امشب من در خدمت توام آفتاب!
هرچیزی بخوای ازم بهت ثابت میکنم..
هرچیزی بگÛ
لطفا صبر کنید...

عسل
-2خدا رو شکر سپند یه ذره نرم شد حالا اردوان و باید جمعش کرد زهرا خانم عزیز خسته نباشید کاش چند تا پارت پشت هم باشه لذتش بیشتره