طاووس سیاه به قلم ساناز لرکی
پارت صد و سوم :
# پایانِ یک کابوس...
####چندماه بعد
صدای کشدار و خفهی بسته شدنِ درهای آهنی و سفیدرنگِ آسایشگاه روانی، شبیهِ نقطهی پایانی بر یک کابوسِ طولانی بود. هوای بیرون، در تضادی تند با فضای خفهکننده و بوی گسِ داروهای آرامبخشِ آنجا، سرد و گزنده به صورتم شلاق میزد.
نگاهم را به امتدادِ خیابانِ بیتفاوتِ روبرو دوختم. دستهی ساکِ برزنتیِ کوچکم را که تمامِ داراییِ این روزهاÛ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
هلیا
0چه غمگین 🥲
۷ ماه پیشسیتا
1عای کامران دل منم تنگه بیااااا😢
۷ ماه پیشاکرم بانو
0حق داره دیوونه شه بااین همه بلایی که سرش اومد
۷ ماه پیشZinb
0ای بر کامران لعنت بابا بیا بیرون دیگه 😑😑
۷ ماه پیش....
0وای، جملات مربوط به کارگاه خیلی قشنگ بود:)))
۷ ماه پیشزهرا
0ای بابا کامران تو دیگه چرا شاید ناراحته.
۷ ماه پیشفاطمه زهرا
2صحرا رسما الان هیچکسو نداره جز کامران...
۷ ماه پیشفاطمه زهرا
2اقاجون هم فوت شد...بدون عذرخواهی از طرف کسایی که بهش تهمت زدن و زندگیشو به تاراج بردن:))
۷ ماه پیشفاطمه زهرا
3شاید کامران نمیدونه چندماه تیمارستان بوده و ناراحته که نرفته پیشش
۷ ماه پیشفاطمه زهرا
2الهی...کامران هم چقدر سختی کشیده
۷ ماه پیشفاطمه زهرا
2صحرا با این همه زندگی سخت،لایق یه پایان خوش هست🥲
۷ ماه پیشferferishoonam
2چقدر سخته برای صحرا که همه چیزش رو سر هیچ و پوچ باخت
۷ ماه پیشرمیصا
3ساناز لطفاً پارت بعدی بزارموندیم توخماری
۷ ماه پیشNegar
4کاش حداقل صحرا و کامران بهم برسن،ما که به جنون رسیدیم تو فرقه اینا
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

پرنیا
0کامران چرا نمیای این دختر فقط تو موندی براش