پارت نود و سوم :

موضوع جالب شد. پس تئو از تعقیب شدنش خبر نداشت؟
آه... حتما برایش خیلی شرم‌آور بود که به اشتباه کارفرمای خودش را کتک زده بود و بعد هم به خاطر این‌که من شک نکنم مجبور شده بود با وجود ترس از آینده، باز هم ادامه دهد... و در نهایت تنبیه هم شده بود.
ابله! اصلا به فرض که آن‌جا تاریک و کور بود، چطور نتوانسته بود از خط بوی قوی نعناع و چوب، کیوان را بشناسد؟
گوشه لبم به سمت بالا کج و دندان نیش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aida

    0

    حالا مطمئن شدم که بیماری روانی داره کیوان چتهه توو،بیچاره با اونهمه امیدد منتظر بودد

    ۴ ساعت پیش
  • ترنم

    0

    منو بگو افسردگی گرفته بودم که پیش کیوان نیس و از طرفی خوشحال که می تونه بره مامانشو ببینه😐😂

    ۲ روز پیش
  • هانا

    4

    خیلی ممنون که در عمل هم بهش نشون دادی راه فراری نداره غیر از جنگیدن تو میدون جنگی که شما راه انداختین :/ اگه اینکار رو نمیکردی که کیوان نبودی :| بیچاره تارا واقعا حرص داشت این کارش.. خو کثافت حداقل خودت نمیومدی و بیشتر جری ش نمیکردی..که صد البته جزئی از شخصیتته که تماشاگر شاهکارا و نقشه هات باشی

    ۵ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    میمیرم براش😭 بی ادب جنتلمن

    ۴ ماه پیش
  • ترنم

    0

    وای داره نشون میده که همه چیز دست منه حتی زیر سنگم بری پیدات میکنم

    ۲ روز پیش
  • Nina

    0

    من که میدونم اولش واقعا می خواسته بزاره تارا بره ولی سریع پشیمون شده😔

    ۶ روز پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    نه نمی‌خواست😂

    ۶ روز پیش
  • کارا

    0

    اینجا رگ صاعقه ایشو نشون داد پسرمممم وایییی هرچی بیشتر جلوتر میرم میفهمم روانی تره پسرم و بیشتر عاشقش میشم 🎀🎀🥹💅

    ۳ ماه پیش
  • Vile victim

    0

    صاعقه رهام دانیال و روباه رو هم انگشت کوچیکه اش هم نمیشن کیوان رو دست همه زده

    ۳ ماه پیش
  • کارا

    0

    اونکه صد درصد ولی اینجا یاد رو مخیای صاعقه قشنگم افتادم 😁 حتی رو مخ بودنشم کراشه🥹💅

    ۳ ماه پیش
  • Vile victim

    0

    موافقم بات برادر خیلی کراشهه

    ۳ ماه پیش
  • کارا

    0

    برادر صد لول از کراش بودن اونورتره اصا

    ۳ ماه پیش
  • نبات

    0

    نههه کیوان گوگولی خوشگله اگوری پگوری یجوری حرف میزنه انگار تارا فرشته است. صاعقه از دیوار راست بالا می رفت رهامم که بچم جز آیلین بقیه رو شبیه بطری میدید میخواست همرو له کنه شوت کنه یه جای دیگه

    ۳ ماه پیش
  • کارا

    0

    اره خب ولی تنها شباهت همشون اینه برا دختراشون رگ میزنن 💅💅🤌

    ۳ ماه پیش
  • Vile victim

    0

    برادران پخت و پز می کنند

    ۳ ماه پیش
  • آیشا

    3

    تنها کلمه ای که میشه کیوان رو باهاش توصیف کرد .... غیرقابل پیش بینی ..

    ۳ ماه پیش
  • هانا

    0

    سلام بعد از تقریبا یه ماه؟! وای چقدر دلم تنگ شده بود واسه این رمان.. یعنی چنان تو خماری مونده بودم این مدت که حد نداره :) تارا تارا فقط تویی که که در اون حد بهش نزدیک شدی که بوی نعناع و چوب کیوان رو تو حافظه ت حک کنی :)

    ۵ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    وای دختر کجا بودی :) کم کم داشتم دلواپست میشدم🥲 نکته خوبی بود :)

    ۴ ماه پیش
  • مژگان

    0

    نشسته ام به در نگاه میکنم دریچه هم پشماش ریخته

    ۴ ماه پیش
  • Zar

    0

    مرتیکه ی مسخره 😐😐😐😐😐 انگار ما بازیچه دستشیم واا

    ۴ ماه پیش
  • M

    2

    الان منظورت کیوانه؟🌚🔪

    ۴ ماه پیش
  • Zeyn

    5

    عجب مریضیه این🥸😂

    ۴ ماه پیش
  • ftm

    11

    میخواست عملی بهش نشون بده نمیتونه فرار کنه؟!!!!! 😐😂

    ۴ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    بله دقیقا

    ۴ ماه پیش
  • هانا

    5

    عاشق این تیکه اش شدم که مادرش رو انتخاب کرد گفت خون مرا نداشت اما وجودش برایم میتپید... اولویت وارزشی که واسه مادرش قائله رو دوست دارم..معلومه که اون فرشته رو به اون دیو کفتار صفت ترجیح میده.خدا دوسش داشت که همچین زنی رو سرپناه و مادرش کرد و زیر دست پدرش بزرگ نشد.

    ۵ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    💜💜

    ۴ ماه پیش
  • هانا

    5

    خالق عمیق ترین زخمت؟ بمیرم برات:) اونجایی که گفت اوتاکو بود:) مرسی که انیمه رو هم واردش کردیییییییییییی وای من عاشقشونممممم دازای و دستاشششش، عشق به خود♧کشیش و شخصیت باحالش....

    ۵ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    تارای خنگ نمیخواد به روش بیاره🫠

    ۴ ماه پیش
  • دنیز؛

    2

    (چون من نمیخوام) مرد من میمیرم برات چرا انقد خوبی😭😭😭

    ۴ ماه پیش
  • B.s

    0

    واقعا شبیه دازای بود؟ آخه اون خیلی لاغر بود ، چوب کبریت بود کامل

    ۵ ماه پیش
  • زن یاشار شعبه اصلی

    2

    خودشو نمیگه باندای دور دستشو میگه

    ۵ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    منظورش بانداژ دور دستاش بود

    ۵ ماه پیش
  • مهتاب

    1

    وااااااااای دیالوگ های کیوان خداستتتتت😭😭پثکیمبمل

    ۵ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    میمیرم براششش😭

    ۵ ماه پیش
کپی شد!