پارت نود و دوم :

برای لحظات ناچیزی چشمانم روی صورتش خشک شدند و پلکم پرید. می‌خواستند مرا بکشند؟ منی که حتی از وجودشان خبر نداشتم و در رویاهایم هم برایشان وجود قائل نبودم؟!
این احمقانه‌ترین چیزی بود که در این ماه‌های اخیر شنیده بودم. چرا باید مرا می‌کشتند؟ دروغش به اندازه‌ای پرت بود که حتی اگر می‌خواستم هم، نمی‌توانستم باور کنم.
برنامه عوض شده بود؟ آه... تحت تأثیر قرار گرفتم. این بار می‌خواست

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aida

    0

    چرا تارا نمیخواد هیچیو باور کنهه اگه واقعا بخوان و بتونن بکشنش چی

    دیروز
  • ترنم

    0

    ولی تارا متاسفانه دارن راست میگن،البته باید خود کیوان میگفت چون یادمه تارا میگفت هیچوقت دروغ نمیگه

    ۳ روز پیش
  • ترنم

    0

    تئو قربون مژه ها و موهای عشقم بشه الهی،مرتیکه رومخ

    ۳ روز پیش
  • ترنم

    0

    زندگی اریک بنظر سالم میاد خیلیم بچه مثبته یه بار به تارا تو نگفته،چجوری آشنا شده با کیوان؟

    ۳ روز پیش
  • ترنم

    0

    تارا با اریک چپه،یه بارم بازیش داد،رو دستش هم چن بار زده،برادرشو ناقص کرده و حالا باز رفتار اریک با تارا:😇😗

    ۳ روز پیش
  • کارا

    0

    ایشالا تک تک موهای نداشته ی کچل فدای بچه ی جدیدم اریک و اون یکی بچم کیوان بشه 😂🎀

    ۳ ماه پیش
  • Vile victim

    0

    خوشم اومد جمله ی زیبایی بود

    ۳ ماه پیش
  • کارا

    2

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • Vile victim

    0

    وای وای گل گفتی

    ۳ ماه پیش
  • کارا

    0

    حالا واکنش نیکان فن (اصا اون بشر چجوری میتونه فن داشته باشه)😐🪚

    ۳ ماه پیش
  • Vile victim

    0

    نبودی ببینی چقد آدم براش پارتای اول سر و دست میشکستن

    ۳ ماه پیش
  • کارا

    0

    اگه یه گناه تو زندگیم نکرده باشم همین فن نیکان بودنه 🫡

    ۳ ماه پیش
  • ترنم

    0

    آفرین این کچل به گرد پاشون نمیرسه😂

    ۳ روز پیش
  • Nina

    0

    زندگی اریک:🎀🌈🌤🌷🍓🌻

    ۷ روز پیش
  • Delava

    7

    وای اریک بین این سادیسمیا زیادی گوگول مگوله😭🎀

    ۳ ماه پیش
  • محی

    1

    آوااا میشه تا آخر رمان کیوان همینطور تو اوج بمونه؟🥲🥲

    ۴ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    اون همین حالام تو اوجه، فقط برای رزش زانو میزنه

    ۳ ماه پیش
  • Zar

    0

    یه جوری حالمو گرفتی یه جوری که باورم نمیشه الان تازه یادم اومد کامنت بزارم تا 7 صبح داشتم خود زنی میکردم اینقدر که امپرم چسبید

    ۴ ماه پیش
  • ☆☆☆

    3

    منظور تئو و اریک از کاری که دوتایی دارن انجام میدن چیه؟ داستان جی پی اس چی بود؟

    ۴ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    کیوان خوشش نمیاد دنبالش بادیگارد و همراه باشه، برای همین دور از چشمش روی ماشیناش جی‌پی‌اس گذاشتند که بتونند کنترلش کنند و محافظت کنند ازش

    ۴ ماه پیش
  • دنیز؛

    18

    اریک چقد گوگولیه عاشقشممم😭🥲

    ۵ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    7

    راست میگه هااا اینو یادم رفته بود خوب کتک کاری شد

    ۵ ماه پیش
  • مهتاب

    2

    دمش گرمم دلم خنک شد از کتک خوردن تئو😂😂

    ۵ ماه پیش
  • مهی

    11

    از اولشم از این تئو خوشم نمیومد .💆🏾 ♀️دلممم میخواد تیکه تیکه اش کنممم هزارتا تئو بمیره یه ازیک چیزیش نشه

    ۵ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    ایشالا فدای مژه‌های خوشگل پسرم و موهای قشنگ پرنسسم بشه💅🏻

    ۵ ماه پیش
کپی شد!