پارت صد و هفده :

رفته... انگار یه چال ریز میفته روی گونه‌ت که...
ادامه ی حرفش لابلای لبخند دلبرانه ای که کمتر روی صورتش مینشست قطع شد. در مقابل این لبخند تخص و معنی دار، پارسا سری جنباند و با همان لحن آشنای قدیمی گفت:
- شیطنت نکن بچه برو بخواب تا کار دستم ندادی. چیزی به صبح نمونده. دوساعت دیگه تو باید بری سر کار. منم کلی کار دارم.
خنده اش این بار واضح تر بود. خودش خوب میدانست آن شب برای تمام حرفها و ت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    ولی کاش حالا فریبا میگفت بچه رو بدن به باران بالاخره خواهرش رو که بیرون نمیانداخت ..

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️