نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت هفتاد و سوم :
گرگ و میش غروب بود. حوصلهاش از تنهایی سر رفت. تلویزیون را هم روشن نمیکرد تا پدرش بدخواب نشود. آن شب نوبت پدرش بود آشپزی کند. قانون خانهاشان این بود یکشب پدرش غذا درست کند، یکشب او. دو وعده هم درست میکردند تا برای فردا ظهر به دردسر نیفتد. اما اغلب پدر نمیرسید و او جورش را میکشید. گاهی هم مادربزرگ برایش غذا میفرستاد و نجاتش میداد. تصمیم گرفت سرش را با آشپزی گرم کند تا زمان Ø
لطفا صبر کنید...

م
1اوف،بالاخره آشتی کردن،طفلک نفس چقدر خوشحال شد 😍🙏🏻