نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت هفتاد و دوم :
-برای دخترم سفید برفی و هفت کوتوله بزارم ببینه؟
پناه که سر تکان داد، فلشی به تلویزیون زد و بالش پناه را مقابل تلویزیون انداخت.
کودک یهور افتاد. در حال خوردن تنقلات، چشم به تلویزیون دوخت و رفتهرفته آرام گرفت:
-یهذره کمش کن.
نگاهش سمت پژمان رفت. شقیقهاش را گرفته بود. میدانست ولوم گیرنده را پایین بیاورد، صدای پناه بالا میرود. سمت پژمان رفت و بازوی او را گرفت:
-پاش
لطفا صبر کنید...

م
1وااااای چقدر دلم می خواد این پژمانو خفه کنم،بعد صد سال دوباره برگشته سر همون خونه اول،باز می خواد پردیس رو تقدیم کنه کار و سرمایه بگیره عوضی 😡🙏🏻🖤