آلوده به ابلیس به قلم آوا موسوی
پارت نود و یک :
* * * * *
هوا سرد بود؛ اما من از درون میگداختم، طوری که نفسم بالا نمیآمد. چشمان مبهوتم خیره به آسمان سیاه بالای سرم بود. ستارهها گویی در سیاهیاش مدفون شده بودند.
در اینجا، تاریکی همه چیز را در خود بلعیده بود و سایهها در آغوش هم میرقصیدند. شاخ و برگ درختان در هم تنیدهی بالای سرم، بیصدا حرکت میکردند. صدای خشخش از بالای سرم میآمد. صدای بیل زدن... صدای جابهجایی خاک.
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
زن کیوان
0حاجی دارم گریه میکنم نصف شبی الان مامانم میاذ😂💔
۱ ماه پیشAida
0دقیقا به اندازه کافی قلبمو چلوندیی،چرا با یه جمله اینجور باید حالم گرفته شهه
۲ ماه پیشAida
0آخی،بعد اون همه گول زدن بقیه،خودش باورش شده بود که خانواده واقعیش دنبالشن،و دوباره،گول خوردد
۲ ماه پیشترنم
0آره خیلی😢با وجود غمگین بودنش نمیتونم انکار کنم که خیلی قشنگ و پرمعنی و محشر بود
۲ ماه پیشترنم
0مطمئنم کیوان تو حال خودش نبود که یه لحظه شدت گرفت وگرنه چالِش کنه که از نبودن تارا میمیره💔
۲ ماه پیشترنم
0چطور آخه؟هم ولش کردن هم الان میخوان بکشنش؟چه آدمای بی رحمی تو دنیا هستن
۲ ماه پیشترنم
0آخه تارا چرا انقد بدبخته؟دلش می خواست از زندان بانش فرار کنه ولی خیلی بهتره پیش اون باشه تا اون دوتا
۲ ماه پیشترنم
0"باید ازت متنفر باشم،ولی میخوام جونمو برات بدم."کیوان عزیز و سردرگمم😭😭
۲ ماه پیشترنم
1آوا واقعا بهترین نویسنده ای..خوشحالم که پیدات کردم و نمیدونم چرا یه گوشه از مغزم میگه این رمان پایانش غمگین میشه و همین براش مناسبه یعنی دلم میخواد این دو تا بهم برسنا ولی خیلی سخته
۲ ماه پیشترنم
0قلبم مچاله شد برای کیوان برای تارا:))
۲ ماه پیشNina
1اونجایی که تئو گفت دلم برات میسوزه من به جای تارا بهم بر خورد. مرتیکه دیگه صاف تو صورتش زل نزن اینو بگوو😐💔
۲ ماه پیشhona
0خدا ازت نگذره این چه کاریه با ما میکنی
۲ ماه پیش...
0همم آره فک کنم از روی همم گفتن های پارت های قبلی بشناسیم
۳ ماه پیشانسی
0ارعع قللم مچاله شد😭😭
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

پریسا
0فعلا تو خلسه ام هنوز به خودم نیومدم ببینم اوضاع قلبم چجوریه😭