پارت نود :

تئو با شنیدن جمله‌اش دستکش‌هایش را میان مشتش فشرد و دستانش را پشت سرش برد.
سرم به دوران افتاد و پلک سنگینی زدم. رز؟ کدام رز؟ رز یخ‌هایش را از دست داده بود... رز مرده بود...
کیوان دستش را به سمت بازویم آورد، اما در میانه راه مکث کرد. چشمانش را از من گرفت و از جا برخاست.
_ کمکش کن.
تئو به سمتم خم شد. دست زیر بازویم انداخت و با یک حرکت سریع اما محتاط مرا به سمت بالا کشید. با غیظ مشتم Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    0

    فقط اونجا که هووی رو انداخت روش،آخه تو که انقد مهربون و ناناسی چرا میگی ابلیسم؟تو برا تارا ابلیس نبودی و نیستی و نخواهی بود😭😭

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    1

    آخ منم خیلی دلم برا یاشار تنگ شده..دیگه هیچ شخصیتی(البته به جز کیوان)به اندازه یاشار خواستنی و خاص نیس✨😭

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    مگه میشه هم میخواد زجرش بده هم اینطوری با دقت بهش توجه داره😭

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    همیشه برا پارتات زیباترین موسیقی ها رو انتخاب میکنی درست با حال و هوای پارت..واقعا سلیقت و ایده ات و روند رمان حرف نداره خسته نباشی عزیزم💙

    ۲ ماه پیش
  • Aida

    1

    هنوزم توی اینجا،تو اون حال،یاشارو میبینه،و چه تصور قشنگی ازش داره که میگه همیشه دستاش گرمه،انگار که همیشه پیش اون احساس امنیت میکرده

    ۲ ماه پیش
  • مکشته مرده یاشار

    1

    یاشار عزیزم.منم منتظرمم بیای بالا سرمممم

    ۴ ماه پیش
  • کارا

    0

    آوا جونم امیدوارم هرچی زودتر حالت بهتر شه و پرانرژی تر از همیشه ادامه بدی موفق باشی دختر 🫠🙃🎀

    ۵ ماه پیش
  • Hasti

    0

    فکر کنم تارا روم تاثیر گذاشته چون دلم میخواد این داستان تراژدیک تموم بشه

    ۵ ماه پیش
  • ...

    16

    دلم برای تارا میسوزه چقدر دلتنگ یاشاره:)

    ۶ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    خیلی :)

    ۵ ماه پیش
  • ftm

    4

    اخی تئو الان دیگه از تارا هم کتک میخوره

    ۶ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    تراپی✨

    ۶ ماه پیش
  • Ngr

    13

    واقعااا دارم *** میشمم از خنده که کارل علاوه بر اینکه چیزی نصیبش نشد تازه چیزی هم از دست داد😂🤣

    ۶ ماه پیش
  • دنیز؛

    3

    وایی این پارت خیلی خوب بودد عالی بود مرسی آوا😭🍓

    ۶ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    🥹💜

    ۶ ماه پیش
  • نفس

    3

    زیبا و جذاب خدا کنه زودتر روزای خوبش برسه

    ۷ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    💜💜

    ۷ ماه پیش
  • نگار

    11

    قهرمان ها همیشه دیر می رسن🥲🥲🥲

    ۷ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    🥲💔

    ۷ ماه پیش
  • نرگسم

    0

    اوا جونه خودم و بارانم..دوستون دارم خسته نباشید

    ۷ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم💜💜

    ۷ ماه پیش
  • باران

    0

    فدااات ما هم دوستت داریم🥺😘🫂

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️