وارثان تیامات به قلم فاطمه غفوری
پارت بیست و دوم :
سرش را به معنای تایید تکان داد و به من نزدیک شد. چشمان تیرهاش را در اطراف چرخاند وقتی مطمئن شد کسی حواسش به ما نیست گفت:
- یادمه وقتی که مسئول بایگانی قبلی بازنشست شد این ساک رو بهم داد. ازش پرسیدم این چیه و اونم جواب عجیبی داد.
دوباره نگاهش را در اطراف چرخاند و نمیدانم چه دید که وادار شد سرش را نزدیک گوشم بیاورد و زمزمه کند:
- گفت که آلیسون یک روز قبل از مرگش این ساک رو بهش داده
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه غفوری | نویسنده رمان
عزیزم😂 البته واقعا هم هست، ناز و ادا داره انا فقط برای یک نفر😉
۵ ماه پیشZoha
0نکنه برای برایان؟😁
۴ ماه پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
خواستگار؟😂
۴ ماه پیشZoha
0نه نه..فکر کردم برای برایان ناز داره😔😁
۴ ماه پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
آهاااا اینو در جواب یه کامنت برای پنلوپه گفتی😅 فکر کردم کلی برای پارت چنین نظری دادی🤦🏻 ♀️😂 برایان هم می تونه باشه اما بیشتر برای باباش ناز داره😁
۴ ماه پیشZoha
0انگار نه انگار که فاباش و عموش به خون همدیگه تشنن😔
۴ ماه پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
واقعا😂 البته دنیای بچه ها همینه، از چیزی خبر ندارن و همه رو دوست دارن:)
۴ ماه پیشZoha
0ببین فاطمه حون دلم بدجور برای الارا و برایان تنگ شده بود خیلی خیلییییی🥲 اما مجبور بودم منتر باشم تا پارت بیشتری باز شه😭🫠✨️❤️
۴ ماه پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
عزیزمممم🥹💖 قربونت برم هروقت دوست داشتی بخون🥰💖
۴ ماه پیشrey☆♡
0دوست دارم سریع در *** رو باز کنه ببینم داخلش چیه🤨 مثل اینکه الارا همش باید دنبال برایان بگرده 😂😂 منم ازین شغلا میخوام 😂😂
۵ ماه پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
روزنامه ست ولی باید بلد باشه رمزگشایی شون کنه😁 دقیقا برای همونم توئیست مکان های مورد علاقه برایان رو بهش نشون می داد😉 منم همینطور😭 باید بریم آمریکا پلیس شیم و به یه پولدار شک کنیم😃😂
۵ ماه پیشrey☆♡
0واقعا پلیسی خیلی شغل خوبیه و دوسش دارموو اگه واقعا تو ایران شرایطش بود و مجبور نبودم با چادر برم مأموریت حتما پلیس میشدم. 😂😂
۵ ماه پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
خیلییییی خفنه، واقعا از نظر روحی روانی نیاز دارم یک پلیس اروپایی یا آمریکایی باشم🥲 دقیقا منم😂
۵ ماه پیشفاطمه
0کجا رفته خودشو گم و گور کرده؟ 😂😂
۵ ماه پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
باغ پشتی😂
۵ ماه پیشآذر
0بیچاره الارا و کریستوف که پشت در سوئیت برایان کشیک میدادن درحالی که هیچ برایانی در کار نبوده!😂🤣
۵ ماه پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
دقیقا به نکتهظریفی اشاره کردی😂 به جای اینکه توی اتاقش باشه رفته خودش و گم و گور کرده😂
۵ ماه پیشآذر
0نویسنده من متوجه این پاراگراف نشدم که الا گفت حالا معنی این دو حرف را درک میکنم اول اسم و فامیلش بود... آلیسون نولان.
۵ ماه پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
روی اون ساک چرمی که مسئول بایگانی بهش داد نوشته بود A.N. وقتی به الا گفت این ساک مال آلیسونه فهمید اون A.N که براش سوال بود چیه اول اسم و فامیل آلیسونه
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0وای وقتی اونجا گفت یه توپ صورتی و پشتش دختربچه بالباس صورتی و موهای خرگوشی اومد توقع داشتم یه دختر لوس و گوگولی و بانمک باشه،واقعا خورد تو ذوقم😂