پارت دویست و سی و دوم :
زهلی سری تکان میدهد و از آشپزخانه خارج میشود.
- کاری دارم که باید برم تا شب هم نمیام. به صنم بگو که شامو بار بذاره.
آرام آرام مشغول شستن ظرفها میشوم و در حالی که سعی میکنم بر خودم تسلط بیشتری داشته باشم، حرفهای داوین را مرور میکنم.
همراه داوین به اردبیل میآیم، تو را میبینم و پایم در قتل پدر آرش باز میشود. داوین و زهلی با هم آشنا در میآیند. داوین از صنÙ
لطفا صبر کنید...
