پارت دویست و بیست و یک :
لحن کلامت آنقدر خسته و غمگین است که دلم به درد میآید. توان اینکه برخلاف میلت عمل کنم را ندارم و از طرفی هم دلم نمیخواهد چشمهایم را باز کنم و تو را بالای سرم ببینم و مجدد که از این رویا بیرون بیایم با نبودنت داغ دیگری بر دلم بنشیند.
چشمهایم را به آرامی باز میکنم و نگاهی به تو و اتاق میاندازم. هنوز حرفی نزدیم که صنم وارد اتاق میشود و با ذوق میپرسد.
- کی به هوش اومد Ø
لطفا صبر کنید...
