پارت دویست و بیست :
زهلی هول به سمتم پا تند میکند و عملاً با تمام وجود مرا در آغوش میکشد. شاید او بتواند از چشمانم عمق دردم را بخواند. دردی که تو امروز به جانم تزریق کردهای و در مقابل دردی که این ده سال از دوری تو کشیدم ناچیز است.
- چیکار کردی با خودت عزیزم؟ حال رضا خوب بود؟ تونستی رضا رو ببینی؟
اگر بخت یاری کند و همینطور از سهم آغوش او برای من نگونبخت اندکی زمان بیشتری باشد، شاید بتوانم در Ù
لطفا صبر کنید...
