پارت صد و سی و چهارم :

مات و مبهوت و تا حدود زیادی نگران پرسیدم:
ـ چرا دایی؟ چرا اومدی فرانسه تا منو با خودت ببری در حالی‌‌که می‌‌دونستی هنوز درسم تموم نشده؟
دایی صاف توی چشمان مضطربم نگاه کرد و جواب داد:
ـ یاس! مادرت از وقتی رفتی سه بار تو بیمارستان بستری شده. اون بیماری قلبی پیدا کرده. از دوری تو به این روز افتاده. بیشتر از این نمی‌‌تونم ببینم خواهرم مثل شمع جلوی چشمام آب می‌‌شه و دخترش هم از درد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ارزو

    0

    سلام نویسنده عزیز خداقوت و ممنون بنظرم یاس آزاده تا برای خودش زندگی کنه ، درسته اون فرد مادرش اما مادرش هم سنی ازش گذشته و باید یاد بگیره به زندگی بدون بچه هاش هم ادامه بده و دنبال زندگی و همسر برای خودش باشه ، نه دلیل نگرانی بقیه

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. ممنونم. بله، یاس آزاده و حق داره برای زندگیش تصمیم بگیره و مادرش نباید مانع پیشرفتش باشه ولی مسئله اینجاست تصمیم یاس از پایه اشتباه بود.

    ۵ ماه پیش
  • میم

    1

    بله رفتنش هم خودخواهی بود،هم نادیده گرفتن خانواده،هم لجبازی بچه گانه،هم عجولانه و اشتباه و با همراه اشتباه 🤔

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم که نکات آموزنده ی رمان رو یادآوری کردید عزیزم 😍

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️