پارت صد و سی و سوم :

دقایقی بعد من و بهداد و دایی در هال کوچک خانه دور هم جمع شده بودیم و بهداد سیر تا پیاز ماجرای پاریس آمدن من با رز و مشکلاتی که در این مدت با آن‌ها دست و پنجه نرم کرده بودم به دایی توضیح داد. بعد از توضیحات کامل و شفاف بهداد، نگاه دایی رنگ شرمندگی گرفت و رو به بهداد گفت:
ـ ازت ممنونم رفیق. واقعاً در حق خواهرزاده‌ی من معرفت و مردونگی به خرج دادی که تو این کشور تنها و بی‌‌پناه رهاش نکردی. ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    ای وای،باز چه اتفاقی افتاده؟ولی منم با شهاب موافقم برگردن بهتره 🤔

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    اومدن شهاب خیر زیادی داشت 😍

    ۳ ماه پیش
  • Leila

    0

    باز چیشده خدایا

    ۳ ماه پیش
کپی شد!