نگین قلبم به قلم راضیه نعمتی
پارت صد و سی و سوم :
دقایقی بعد من و بهداد و دایی در هال کوچک خانه دور هم جمع شده بودیم و بهداد سیر تا پیاز ماجرای پاریس آمدن من با رز و مشکلاتی که در این مدت با آنها دست و پنجه نرم کرده بودم به دایی توضیح داد. بعد از توضیحات کامل و شفاف بهداد، نگاه دایی رنگ شرمندگی گرفت و رو به بهداد گفت:
ـ ازت ممنونم رفیق. واقعاً در حق خواهرزادهی من معرفت و مردونگی به خرج دادی که تو این کشور تنها و بیپناه رهاش نکردی. ب

لطفا صبر کنید...

میم
1ای وای،باز چه اتفاقی افتاده؟ولی منم با شهاب موافقم برگردن بهتره 🤔