پارت صد و سی و دوم :

ابتدا صدای بهداد را شنیدم که با لحنی گرم و صمیمانه می‌‌گفت:
ـ بفرمایید تو استاد!
با شنیدن صدای دایی یک لحظه دلم خواست از اتاق بیرون بپرم و خودم را نشانش دهم و به او بگویم چقدر دلم برایش تنگ شده اما به سختی احساساتم را کنترل کردم و صدای شوخش را شنیدم:
ـ اینجا زندگی می‌‌کنی بهداد؟
هر دو داخل خانه آمدند و شروع به سر به سر گذاشتن هم و شوخی کردند. چقدر ناراحت بودم از اینکه در جمع

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Leila

    0

    عجب شانسی داره یاس

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    واقعا شانس نداره...

    ۳ ماه پیش
  • میم

    3

    وااااای،این دیگه فوق سورپرایز بود برای شهاب نه یاس 😮😮😮

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    آبرو و حیثیت یاس و بهداد رفت 😄

    ۳ ماه پیش
کپی شد!