نگین قلبم به قلم راضیه نعمتی
پارت صد و سی و دوم :
ابتدا صدای بهداد را شنیدم که با لحنی گرم و صمیمانه میگفت:
ـ بفرمایید تو استاد!
با شنیدن صدای دایی یک لحظه دلم خواست از اتاق بیرون بپرم و خودم را نشانش دهم و به او بگویم چقدر دلم برایش تنگ شده اما به سختی احساساتم را کنترل کردم و صدای شوخش را شنیدم:
ـ اینجا زندگی میکنی بهداد؟
هر دو داخل خانه آمدند و شروع به سر به سر گذاشتن هم و شوخی کردند. چقدر ناراحت بودم از اینکه در جمع
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

Leila
0عجب شانسی داره یاس