نگین قلبم به قلم راضیه نعمتی
پارت صد و سی و یک :
این بار من با صدای بلند خندیدم و جواب دادم:
ـ پس دیشب تا صبح بالا سر من نگهبانی دادی. اینو نمیگفتی دیگه. حالا عذاب وجدان گرفتم. دیگه صبحونه از گلوم پایین نمیره.
دو چای خوشرنگ روی میز گذاشت و پرسید:
ـ حالا جدی تو اتاق من خوابت برد؟
ـ تا حالا تو عمرم انقدر خواب راحتی نداشتم.
ـ پس زحماتم نتیجهبخش بوده!
با لبخند و حرکت سر تأیید کردم. کنار میز ایستادم و با نگاه
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

راضیه نعمتی | نویسنده رمان
هیجانش به این بود که تو اون خونه بمونه وگرنه می رفت هتل که چه جذابیتی برای خواننده داشت؟
۳ ماه پیشLeila
0چ سوپرایزی😊
۳ ماه پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
🥰
۳ ماه پیشمیم
2عجب سورپرایزیم شد،ولی بیست چهار ساعت قبلش،حالا کجا می خواد سورپرایزش کنه دایی جون 🤭
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

پیام
0خب هتل میرفت، کلا اتفاقات رمان خیلی سورئال شده و همه چی فانتزیه