پارت صد و سی و یک :

این بار من با صدای بلند خندیدم و جواب دادم:
ـ پس دیشب تا صبح بالا سر من نگهبانی ‌‌دادی. اینو نمی‌‌گفتی دیگه. حالا عذاب وجدان گرفتم. دیگه صبحونه از گلوم پایین نمی‌‌ره.
دو چای خوش‌‌رنگ روی میز گذاشت و پرسید:
ـ حالا جدی تو اتاق من خوابت برد؟
ـ تا حالا تو عمرم انقدر خواب راحتی نداشتم.
ـ پس زحماتم نتیجه‌‌بخش بوده!
با لبخند و حرکت سر تأیید کردم. کنار میز ایستادم و با نگاه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • پیام

    0

    خب هتل میرفت، کلا اتفاقات رمان خیلی سورئال شده و همه چی فانتزیه

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    هیجانش به این بود که تو اون خونه بمونه وگرنه می رفت هتل که چه جذابیتی برای خواننده داشت؟

    ۳ ماه پیش
  • Leila

    0

    چ سوپرایزی😊

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🥰

    ۳ ماه پیش
  • میم

    2

    عجب سورپرایزیم شد،ولی بیست چهار ساعت قبلش،حالا کجا می خواد سورپرایزش کنه دایی جون 🤭

    ۳ ماه پیش
کپی شد!