نگین قلبم به قلم راضیه نعمتی
پارت صد و بیست و نهم :
پس بهداد مرا از دانشگاه تا اینجا تعقیب کرده بود! فکر میکردم از دستم ناراحت شده و رهایم کرده! در صورتی که او در تمام این مدت به دنبال ردی از من بوده! یکراست به طرف اتاقی که من در آن بودم، آمد و کلارا مضطرب به دنبالش دوید تا مانع ورودش به اتاق شود. با عجله خودم را به طرف دیگر اتاق رساندم و خودم را سرگرم مرتب کردن اتاقم نشان دادم. قلبم از ترس تند میزد و دستهایم یخ کرده بود!... بهداد د

لطفا صبر کنید...

میم
2زیادم دور از انتظار نبود،نخواد کنار بهداد باشه تا بهش آسیبی بخاطر اون نرسه،ولی اگه راستشو می گفت بهتر بود 😔