پارت صد و بیست و نهم :

پس بهداد مرا از دانشگاه تا اینجا تعقیب کرده بود! فکر می‌‌کردم از دستم ناراحت شده و رهایم کرده! در صورتی که او در تمام این مدت به دنبال ردی از من بوده! یک‌‌راست به طرف اتاقی که من در آن بودم، آمد و کلارا مضطرب به دنبالش دوید تا مانع ورودش به اتاق شود. با عجله خودم را به طرف دیگر اتاق رساندم و خودم را سرگرم مرتب کردن اتاقم نشان دادم. قلبم از ترس تند می‌‌زد و دست‌‌هایم یخ کرده بود!... بهداد د

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    2

    زیادم دور از انتظار نبود،نخواد کنار بهداد باشه تا بهش آسیبی بخاطر اون نرسه،ولی اگه راستشو می گفت بهتر بود 😔

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌❤️

    ۳ ماه پیش
  • Leila

    3

    یاس چقد کارای بچگونه انجام میده

    ۳ ماه پیش
کپی شد!