طاووس سیاه به قلم ساناز لرکی
پارت هشتاد و ششم :
گرمای بخاری که با شدت به صورتم میخورد، کمکم لرزش ظاهری تنم را آرام میکرد، اما لرزش درونم تمامی نداشت. سکوت سنگین و خفهکنندهای در ماشین حاکم بود؛ سکوتی که فقط با صدای دمیده شدن هوای داغ شکسته میشد.
کامران بیهیچ حرفی، دستش را داخل جیب کاپشن خیسی که حالا روی شانههای من بود برد. دست بزرگش جلو آمد و قرص ضدبارداری را روی کنسول وسط، درست مقابل چشمانِ بهتزدهام گذاشت.
<
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
هلیا
0خیلی قشنگ بود🥹🫶
۷ ماه پیشهلیا
0عاشق ترین دشمن دنیا :)))
۷ ماه پیشZinb
2اشک تو چشام جمع شده بنظرم کامران هیچوقت یه زندگی خوب تو گذشته نداشت اتابک و طاها شاید لحظات شادی داشتن ولی اون نه 🥲 اعتراف صحرا چقدر قشنگ به دلم نشست
۷ ماه پیشMahya
2این قرص لعنتی از کجا اومد یهوو نکنه همونی باشه که اتابک داده بهش
۸ ماه پیشMahya
1چقدر پارت قشنگی بود ممنون ساناز عزیزم
۸ ماه پیشفاطمه زهرا
2ولی خب ممکنه این سوال توی ذهنشم باشه که اگه همه ی اینا فقط برای انتقام باشه.🥲
۸ ماه پیشفاطمه زهرا
1اخی...چه پارت عاشقانه ی قشنگی✨
۸ ماه پیشفاطمه زهرا
1همینجور که گفتمم کامران داره بخاطر صحرا تغییر میکنه..یعنی داره متوجه میشه بعضی جاها هم ایراد از خودشه..
۸ ماه پیشفاطمه زهرا
2انگار کامران همه چی رو برعکس برنامه ریزی کرده بود و همه چی خلاف میلش پیش رفت..
۸ ماه پیشفاطمه زهرا
2این همون قرصی نبود که اتابک بهش داد؟ولی خب اونو توی کشوش گذاشت فکر کنم
۸ ماه پیشFerferishoonam
1الهی به نظرم آرامش ،عشق و شروعی مجدد حقتونه🥺
۸ ماه پیشاکرم بانو
2ای جان...چه دشمن جذابی....
۸ ماه پیشمبینا
1وااای خیللی خوبن...چقدرقشنگ بود این پارت چقدردوست داشتم
۸ ماه پیشرمیصا
1هرچی بگم کم گفتم قلمت عالیه عالیه توروخدا پارت بزار همچنان منتظریم
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

پرنیا
0خداکنه همینجوری خوب پیش برن کنار هم