اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و سیزده :
و حالا فرهاد کیلومترها دورتر از سامان و بهتی که به دل داشت، داخل اتاقکی که نیم طبقه پایینتر از پناهگاه باران بود کلافه و مستاصل گوشی همراهش را به گوشش فشار میداد تا صدای کسی که آنسوی خط حرف میزد را واضح تر بشنود. همان وقت صدای قدمهای کسی را شنید که پله های کارگاه را به سمت حیاط با عجله بالا میرفت. مکالمه اش را زود به پایان رساند. از اتاقک بیرون آمد و بالای پله ها پشت دیوار پناه گرفت و به حیØ

لطفا صبر کنید...

شادان
0اخه چرا اینقد پارسا خوبه.. 🥰🥰