پارت صد و یازده :

افکارش را جمع کرد و جواب داد:
- راستش ... پدرم دیروز اومد خونه. عفو مشروط خورده. اما تحت نظره. در نهایت باید یه مدتی تو زندان بمونه اما فعلا....
باران با ذوقی نیمبند کلام پارسا را برید:
- ایرج چی؟... از اونم خبر داری؟
پارسا از پشت میز برخاست. اصلا دلش نمیخواست شرایط سخت او را از آنچه هست سخت تر کند. یقین داشت موقعیت اسفناک ایرج از یک سو و تولد فرزند سومش از سوی دیگر ته مانده ی عزت نفØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت فریبا در رمان اگر باران ببارد فریبا
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    وااقعا..حیف زندگی خوب و عاشقانه ای باران و پارسا میتونستن داشته باشن که ایرج گند زد بهش ..

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    و حیف از عمر عزیز بهار 🙃

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️