پارت سوم :

با دیدن مرد جوانی که در آسانسور دیده بودم، نگاه مات و مبهوتم روی صورت او خشک شد!... به هیچ وجه انتظار نداشتم او استاد جدیدمان باشد! همان‌‌طور که غافل‌‌گیر نگاهش می‌‌کردم، ‌‌آرام و زمزمه‌‌وار گفتم:
ـ بچه‌‌ها خودشه!...
ماهرو و شیدا پرسیدند:
ـ کی خودشه؟
ـ استاد جدیدمون همون مرد جنتلمنیه که تو آسانسور دیدم!
نگاه استاد تازه‌‌وارد چرخی میان دانشجویان زد و به یکباره به من افتاد که به شدت از حضور او جا خورده بودم. به نظر می‌‌رسید او هم از دیدن من در میان دانشجویانش جا خورده اما چیزی بروز نداد. همه به احترام او از روی صندلی‌‌هایمان برخاستیم و او با دست از ما دعوت به نشستن کرد. همه دوباره روی صندلی‌‌هایمان نشستیم و به او نگاه کردیم. مقابل دانشجویان ایستاد و کوتاه و مختصر گفت:
ـ رادمهر هستم. استاد جدیدتون. این ترم درس حقوق مدنی رو با من می‌‌گذرونید. امیدوارم تعامل خوبی با هم داشته باشیم.
دخترها با علاقه‌‌ی خاصی به او نگاه می‌‌کردند. حق داشتند. او حقیقتاً یک مرد ایده‌‌آل به نظر می‌‌رسید! رادمهر یک‌‌راست به طرف میز رفت و پشت آن نشست. لیستش را از کیف بیرون آورد و مشغول حضور غیاب شد. به اسم من که رسید، لحظه‌‌ای مکث کرد و بعد آرام زمزمه کرد:
ـ یاسِ ادیب!
دستم را بالا بردم و اعلام حضور کردم. چند ثانیه پرمعنی به چشمانم نگاه کرد که درک نکردم نگاهش چه معنایی داشت بعد دوباره نگاهش را به لیست داد و بقیه‌‌ی اسامی را خواند. بعد از اتمام حضور غیاب، از پشت میز برخاست و به طرف تخته قدم برداشت. پشت به ما ایستاد و با ماژیک آبی که در دست داشت، اسم کتابی را روی وایت‌‌برد نوشت. چرخی به طرف ما زد و با ضربه زدن به تخته گفت:
ـ این کتاب، منبع درسی شماست. در اولین فرصت تهیه‌‌ش کنید.
از تخته کنار کشید و دومرتبه پشت میز برگشت. روی صندلی نشست و با دقت به تک تکمان نگاه کرد. کلاس در سکوت عجیبی فرو رفته بود. به نظر می‌‌رسید دخترهای کلاس بدجوری در نخ او رفته بودند!... با شنیدن صدای جدی و محکم او توجه همه‌امان به او جلب شد:
ـ شما این ترم دو واحد درسی رو با من می‌‌گذرونید! لازمه در مورد شیوه‌‌ی تدریسم یه نکاتی رو بدونید. من استاد به شدت سخت‌‌گیری هستم. بعضی موارد در کلاس‌‌هام غیر قابل گذشت و غیر قابل تحمل هست. حالا اون موارد چی هست؟ خوب به حرفام گوش کنید! توی کلاس من اخلاق و شخصیت دانشجو حرف اول رو می‌‌زنه. بخش مهمی از نمره‌‌ی امتحانیتون بستگی به رفتارتون تو کلاس داره. دانشجویی که تأخیر و بی‌‌نظمی داشته باشه، بی‌‌برو و برگرد از کلاس من اخراجه! دانشجویی که کلاس رو به مسخره بگیره، تیکه و مزه بپرونه، با قاطعیت می‌‌گم که از کلاس من اخراجه! دانشجویی که گوشیش رو قبل از شروع کلاس خاموش نکرده باشه، حتی رو ویبره گذاشته باشه اخراجه! دانشجویی که وسط تدریسِ من با بغل‌‌دستیش صحبت کنه و تمرکزم رو به هم بزنه، جایی تو کلاس من نداره! و از همه مهم‌‌تر! اگه بعد از درسی که دادم نتونه به سؤالاتم جواب بده کارش تمومه! متوجه شدید؟ ده نمره‌‌ی پایان‌‌ترمتون وابسته به اخلاق و نظمتون در کلاس هست. از الآن گفتم که بعداً ازم گلایه نداشته باشید.
بعد از خط و نشان‌‌هایی که کشید، کتابی که جلوی رویش بود، برداشت و برخاست تا تدریس را آغاز کند. همه مضطرب شده بودیم که نکند خطایی از ما سر زند و از کلاس اخراج شویم. کمی بعد صدای او را شنیدیم و توجه‌‌امان به درسی که می‌‌داد، جلب شد. تدریس او فوق‌‌العاده بود! خیلی خوب مطالب درس رو به دانشجویان تفهیم می‌‌کرد و چنان فن بیان قوی داشت که توجه همه فقط به او و گفته‌‌هایش بود. بعد از اینکه تدریسش را به پایان رساند، نگاه از دانشجویان گرفت. کتاب را در کیفش گذاشت و لیست را بغل زد و در میان نگاه‌‌های عاشق‌‌پیشه‌‌ی دختران، کلاس را ترک کرد. من و ماهر و شیدا هم بلافاصله بعد از او از کلاس بیرون آمدیم و صحبت‌‌کنان به غذاخوری رفتیم. ناهار، سبزی‌‌پلو با ماهی بود. به صف ایستادیم و وقتی نوبتمان رسید، غذایمان را گرفتیم و پشت میز به خوردن نشستیم. سوژه‌‌ی داغ صحبتمان کسی جز رادمهر نبود. شیدا قاشقی پر بر دهان گذاشت و گفت:
ـ اولین جلسه حسابی برای خودش کشته مرده ریخت و رفت.
ماهرو گفت:
ـ واقعاً خوش‌‌تیپ بود! خیلی هم جذبه داشت. وقتی درس می‌‌داد صدا از کسی درنمی‌‌اومد.
شیدا با اخمی متفکرانه پرسید:
ـ به نظرتون ازدواج کرده؟
با خنده گفتم:
ـ مگه مهمه ازدواج کرده باشه؟
شیدا خیره در چشمانم جواب داد:
ـ دیونه! اون یه استاد جوونه که هم خوش‌‌تیپ و قیافه‌‌س، هم شخصیت خوبی داره، هم تسلط روی تدریس! همه براشون جالبه بدونن ازدواج کرده یا نه!
سرم را تکان دادم و دوباره خندیدم. حالا بر فرض که می‌‌دانستیم ازدواج کرده یا نه. که چه بشود؟ مگر قرار بود با یکی از ما ازدواج کند؟ ماهرو با لحنی محتاطانه گفت:
ـ به نظرم استاد سخت‌‌گیریه. نباید بهونه دستش بدیم.
در تمام مدت که شیدا و ماهرو در مورد رادمهر صحبت می‌‌کردند، من در فکر شقایق لعنتی بودم که قرار بود به زودی به خانه‌‌امان آید و در طبقه‌‌ی بالای خانه‌‌امان ساکن شود و بلای جان مادر بیچاره‌‌ام!... اما من اجازه نمی‌‌دادم پدرم و او به خواسته‌‌اشان برسند. کلی نقشه داشتم برای اینکه او را از خانه‌‌امان بیرون بیندازم!...

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • رها

    0

    ول کن نیستی یااااا دیوانه شدم

    ۴ ماه پیش
  • پروانه

    0

    ابوالفضل بزنه به کمر شقایق ایشلا

    ۴ ماه پیش
  • دنیا

    2

    حتی تصور اینکه بابات یه زن دوم هم داشته باشه که از قضا میخواد بیارتش پیش تو زندگی کنه ، واقعا وحشتناکه 😭💔

    ۴ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌💔

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    0

    من خودم ازدواج بابام رو با زن دیگه به چشم دیدم و الانم زن دومش با ما زندگی میکنه

    ۴ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    خیلی سخته. شما و مادرتون رو درک می کنم.

    ۴ ماه پیش
  • ملکا

    9

    به نظرم مردی که زن دوم بگیره خیلی سست و بی اراده و همین طور بیشعوره

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    راست میگی من خودم همیشه مردای دو زنو نفرین میکنم . 🤣🤣

    ۴ ماه پیش
  • اکرم بانو

    3

    جایی خوندم نوشته بود تاکی میخوان به مردا اجازه بدن زن دوم بگیرن؟و پاسخ داده شده بود:«تاوقتی که زن ها ،زن دوم کسی نشن ... این ما زن ها هستیم که خیلی وقت ها به *** های خودمون رحم نمیکنیم»

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    دقیقا. زن ها خودشون به هم ظلم می کنن.

    ۵ ماه پیش
  • نفس

    2

    به نظرم اینا همه تقصیر باباشه که زن دوم گرفته حالا دربرابراون زن هم مسولیت داره و باید نیاز هاشو برآورده کنه باید کاری داشته باشه هر حرفی داره باباباش بزنه

    ۵ ماه پیش
  • بهار

    1

    تا الان که خیلی خوب بوده

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏❤️

    ۵ ماه پیش
  • اسرا

    1

    ماهی چطورمیشه توسلف خوردمگه اینکه دانشگاهشون ماهی بی خارمی دهدبهشون🙏💋💞

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    تو دانشگاه ماهی هم می دن اسرا 😍 مطمئن بودم که تو رمان آوردم ❤️

    ۵ ماه پیش
  • معصومه

    2

    ایش از الان معلومه شقایق یک عفریه اس

    ۵ ماه پیش
کپی شد!