پارت صد و بیست و چهارم :

جایی برای شکست نبود. به‌خاطر ورنا و به‌خاطر طفل بی‌گناهش.
ورنا را با همان حال نیمه‌جان میان بازوانم از اتاق بیرون کشیدم. بدنش سبک شده بود. بیش از حد سبک؛ آن‌قدر که ترسیدم وزنش نه از لاغری، که از بریدن بند جان باشد. سرش روی شانه‌ام افتاده بود و نفس‌هایش تکه‌تکه می‌آمد. مثل شیشه‌ای که ترک برداشته باشد. کبری پشت سرمان با دست‌هایی لرزان و چشمانی که از اشک برق می‌زد، بی‌صدا دعا می‌ک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️