خنا به قلم حنانه بامیری
پارت صد و بیست و چهارم :
جایی برای شکست نبود. بهخاطر ورنا و بهخاطر طفل بیگناهش.
ورنا را با همان حال نیمهجان میان بازوانم از اتاق بیرون کشیدم. بدنش سبک شده بود. بیش از حد سبک؛ آنقدر که ترسیدم وزنش نه از لاغری، که از بریدن بند جان باشد. سرش روی شانهام افتاده بود و نفسهایش تکهتکه میآمد. مثل شیشهای که ترک برداشته باشد. کبری پشت سرمان با دستهایی لرزان و چشمانی که از اشک برق میزد، بیصدا دعا میک
لطفا صبر کنید...
