خنا به قلم حنانه بامیری
پارت صد و بیست و پنجم :
نفسش دیگر شبیه نفس نبود. بیشتر به سایهای از نفس میمانست؛ کوتاه، بریده، لرزان... مثل شعلهای که پیش از خاموشی آخرین تکانهایش را میخورد. بچه را هنوز در دست داشتم. بدن کوچک و گرمش میلرزید؛ اما نگاه من... نگاه من دیگر جایی جز صورت ورنا نداشت.
رنگ لبهایش رفته بود. چنان سفید شده بود که انگار تمام خون بدنش تصمیم گرفته بود از تنش کوچ کند. خط باریکی از خون از گوشه دهانش پایین آمده بود و ر
لطفا صبر کنید...

فاطیما
0آخ چقدر تلخ چقدر بد که ورنا نموند تا برای بچه اش مادری کنه😪