خنا به قلم حنانه بامیری
پارت صد و بیست و سوم :
ماشین سیاه شهرزاد چون سایهای گریخته از نور در کوچههای خلوت و تاریک شهر پیش میرفت. جادهای که پیشتر چون مار نیشزدهای در تاریکی میلغزید، حالا برایم به پلی از جنس امید و ترس تبدیل شده بود. هر خیابان، هر تابلوی نیمهروشن، انگار تلهای بود که میتوانست به دستهای کوهیار بیفتد. اضطراب رها شدن از چنگال آتش زندان حالا جای خود را به هیولای دیگری داده بود؛ ترس از دست دادن تنها امید
لطفا صبر کنید...
