پارت دوم :

شاام که آماده شد، میز را سر حوصله چید و مادرش را صدا زد.
تمام تایم شام به حرف هایی متفرقه و روزمره طی شد.
بعد از شام ظرف ها را شست و قرص مادرش را داد، تا توی تخت خواب همراهیش کرد و مطمئن شد که راحت خوابیده است.
دوش متخصری گرفت و تاب توری زرشکی اش را همراه شلوار جین مشکی اش تن کرد. موهایش را سشوار کشید و موس زد. از رژ قرمز، ریمل و پنکک استفاده کرد تا چهره اش دلبرانه تر باشد.
برای فرزاد پیام فرستاد. " من آمادم، زود بیا"
پاورچین پاورچین به سمت آشپزخانه رفت. ظرفی غذایی که برای شام دو نفره شان آماده کرده بود را همراه مخلفات داخل سبد مسافرتی گذاشت.
وارد حیاط شد و از پنچره نگاهی به اتاق مادرش انداخت. خنکی هوا را با لذت استنشاق کرد و برای زهره پیام فرستاد. " مامان حالش خوبه، خوابیده، من دارم میرم"
با تک زنگ فرزاد، مادرش را به خدا سپرد و از خانه بیرون رفت.
سبد را روی صندلی عقب گذاشت و سوار ماشین شد.
به محض ورودش با خانه، فرزاد دست صدف را کشید و او رابه دیوار پشت سر چسباند. کنار گوشش زمزمه کرد.
- تلافی نبود دیشبت رو در بیارم؟
صدف چشمکی زد و جواب داد
- مختاری
فرزاد گونه همسرش را بوسید و گفت:
- فعلاً که گشنمه و دلم برای دست پختت تنگ شده
صدف سریع تا وقتی همسرش لباس‌هایش را عوض کند و آبی به صورتش بزند. میز را چید و خودش هم لباس‌هایش را تعویض کرد.
فرزاد به محض دیدن صدف توی اون لباس توری، نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت:
- خدا امشبا به خیر کنه
صدف خیلی گرسنه نبود. زودتر دست از خوردن کشید و به با اشتها غذا خوردن همسرش خیره شد.
- چیه؟ چرا خیره شدی بهم؟
صدف بدون چشم برداشتن یا حتی پلک زدن جواب داد
- تو خیلی آدم خوبی هستی، روزی که دیدمت فکر نمیکردم انقدر کنار تو همه چیز قشنگ باشه حتی وقتی کلی دلیل واسه غصه خوردن دارم
فرزاد گونه صدف را کشید و گفت:
- تازه خودتا ندیدی
بعد از خوردن شام، صدف خواست ظرف ها را بشورد که فرزاد از پشت بغلش کرد و با دلبری گفت:
- نمیشه فردا بشوری؟
چیزی در دل صدف فرو ریخت. سرش را تا نیمه برگرداند که موهای بازش روی صورت فرزاد ریخت
- سخته ولی تو بخوای میشه
- فوقش صبح خودم میشورم یا میذارم توی ماشین ظرفشویی
- اینطوری که عالی میشه
فرزاد دست صدف را کشید و به سمت اتاق خواب برد.
مجبور بود صبح خیلی زود از خانه بیرون بزند، اول به سراغ مادرش برود و بعد هم سرکار، ولی خوابالودگی برنامه هایش را بهم ریخت. کمی بیشتر پیش فرزاد ماند. برایش صبحانه آماده کرد ولی خودش به خوردن قهوه بسنده کرد. نگاهی به فرزاد که در خواب ناز بود انداخت، چه خوب که کارش آزاد بود و هنوز یکی دو ساعتی فرصت برای خواب داشت. لباس هایش را پوشید و کمی به صورتش رنگ و رو بخشید. دلا شد و گونه فرزاد را بوسید.
- همه چیز درست میشه، نمی ذارم بینمون فاصله بیفته، بهت قول میدم
سریع تاکسی اینترنتی گرفت و برای زهره پیام فرستاد. " آجی خیلی شرمنده خواب موندم نشد قبل شرکت بیام خونه، میشه تو امروز به مامان سر بزنی؟... اگه سراغما گرفت بگو کارای عقب افتاده داشت یک ساعت زودتر رفت شرکت"
اوکی دادن خواهرش، خیالش را کمی راحت کرد.
تلفن را توی کیفش گذاشت و به لاک روی ناخن هایش خیره شد. کمی بد شده بودند باید امروز تمدیدش میکرد.
توی شرکت در جواب مهتاب که پرسید:
- چه خبرا؟
کلافه نفسش را بیرون داد و گفت:
- هیچی... یعنی مامانم باز در تلاش واسه شوهر دادنمه
مهتاب با ذوق گفت:
- عه خب؟
- و چشمشم بدجور برادرزاده اقدس خانم رو گرفته
- ای بابا... برو با پسر حرف بزن، اونکه وضعیت تو رو میدونه
- یبار سر بسته باهاش حرف زدم گفت بخدا من کاری ندارن فقط از سر احترام چند باری خریدای مامانتون رو تا خونه اوردم واسش
مهتاب فکری کرد و با خنده گفت:
- بهش بگو اینبار جلوی مامانم ادای آدمای مست رو در بیار که از چشمش بیفتی
صدف آهسته مشتی به بازوی مهتاب زد
- دیوونه
همان لحظه جواد از نیروهای بخش بایگانی از کنارشان رد شد و گفت:
- خانم اربابی اگه خواستگار میپذیرین منم اسمم رو رد کنم
صدف بدون لبخند و کاملاً تلخ نگاهش کرد. جواد لبخند زشتی زد و دور شد
- هر چی رو بتونم تحمل کنم این پسریه رو مخی رو نمیتونم
- ولش کن فکر میکنه خیلی خوش نمکه
صدف به تمسخر گفت:
- خیییلی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پاییز

    1

    آخی تفلک صدف هم باید به مادرش برسه واحترام بزاره هم به کار و شوهرش برسه جواد خان شما دیگه رو زخمش نمک نپاش لطفا 🤨

    ۲ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    والا جواد خان مزاحم

    ۲ ماه پیش
  • مرضیه

    1

    دلم واسه صدف میسوزه خیلی شرایط سختی داره

    ۵ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    واقعا

    ۵ ماه پیش
  • ......

    0

    اسم یکی از فامیلامون جواد هس و ازش متنفرم و ممنون که اسم این انسان منفور گذاشتی رو این مرده 💋

    ۵ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    قابل نداشت. منفور دیگه ای سراغ داشتین اسمش رو بگین بهم🤣

    ۵ ماه پیش
  • نیلوفر آبی

    1

    خیلی جالبه خیلی سخت همچین شرایطی ممنون خسته نباشید

    ۶ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم

    ۶ ماه پیش
  • زهرا

    5

    واقعا شرایط سختی داره صدف واقعا این مدل زندگی کار سختی 🫠

    ۷ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    اره واقعااا. دختر خیلی خوبی بود

    ۷ ماه پیش
  • اسرا

    4

    چقدردخترای بامعرفتی بهترازاون دامادهای خوبی🙏

    ۷ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    اره واقعا خانواده خیلی خوبی بودن

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️