پارت سوم :

چند دقیقه بعد با فرزاد تماس گرفت.
- صبحانتا خوردی؟
- آره دستت درد نکنه... اصلاً نفهمیدم کی رفتی
- عمیق خوابیده بودی دلم نیومد بیدارت کنم
با لبخند ادامه داد
- قول ظرفا هم یادت نره
- نترس گذاشتمشون توی ماشین
عصر وقتی خسته و کلافه پایش به خانه رسید، با اخم توی صورت مادرش روبرو شد
- هیچ معلوم صبح به اون زودی کجا رفتی؟
- کار عقب افتاده خیلی داشتم گفتم زودتر برم حلشون کنم
- همه فکر و زندگیت شده کار، تازه اگه راستشا بگی
صدف خواست از کنار مادرش رد بشود که مادرش دستش را گرفت:
- دیگه اون پسره رو نمیبینی که؟
- کدوم پسره؟
- همونی که کوئیک مشکی داره
یاد روزی که با فرزاد بیرون بود و مادرش به خیال خودش مچش را با دوست پسرش گرفته بود. افتاد. روز خیلی بدی بود. متهم شده بود و هیچ راه دفاعی هم نداشت. با تکان دادن سرش از فکر آنروز بیرون آمد.
مادرش یادش میرفت که فرزاد دامادش است ولی آنروز و مشخصات ماشین فرزاد را عمراً فراموش میکرد.
- نه مامان جون نمیبینمش
- داداشت حواسش بهت هستا، یادت باشه آسته میری آسته میاد
صدف آهسته گفت:
- تا گربه شاخم نزنه
صدف بوسه ای روی گونه مادرش زد و گفت:
- مامان خانمی من حواسم به همه چیز هست، دستم از پا خطا نمیکنم
به اتاقش رفت و در حالی که مانتو اش را در می آورد با خواهرش تماس گرفت.
- مامان دیروز باز به برادرزاده اقدس خانم گیر داده بود کاش حداقل اقدس خانم محض تفریح خودش اینقدر دل به دل مامان نمیداد
- آره بخدا آلزایمر مامان و اتفاقات زندگی تو انگار واسش شده تفریح و سرگرمی... خانواده فرزاد کی میخوان بیان باز؟
- والا نمیدونم... داشت میگفت راضیشون کردم بیان باز
بعد از اتمام تماس، روی تخت دراز کشید و دستش را روی چشمانش گذاشت.
خوشبختانه برای شام از مرغی که زهره پخته بود هنوز مانده بود و این یعنی صدف فرصت داشت امروز وقت بیشتری برای استراحت و کارهای شخصی اش بگذارد.
دلش برای خانه اش تنگ شده بود. کاش به حرف خاله اش خوش نکرده بود و عروسی نگرفته بودند. قبلش شرایط قابل تحمل تر و قابل کنترل بود.
وقتی یاد دردسرهای عروسی و اینکه مادرش را با اتقاقات هماهنگ کنند افتاد، ضربان قلبش بی جهت بالا رفت.
نیاز به کمی استراحت و خواب داشت. هنزفری را داخل گوشش گذاشت و آهنگی پلی کرد. چشمانش را بست و سعی کرد بخوابد.
وقتی بیدار شد کمی همراه مادرش سریال نگاه کرد و بعد شام خوردند. طبق عادت همیشگی قبل از خواب آشپزخانه را تمیز کرد.
کمی با فرزاد چت کرد.
- صدات گرفته خانومم
- خستم، کسلم... امشب باز بهونه گیر شدم.
- چرا عزیزم
کمی باهم گپ زدند و بعد از قفسه کتاب بالای سرش کتابی برداشت و سعی کرد تمرکزش را روی کتاب بگذارد.
حدود نیم ساعت بعد فرزاد زنگش زد
- جونم
- دم درم واست لواشک و هله هوله خریدم یکم سرحالت کنه
- ای جانم وایسا بیام
نگاهی به اتاق مادرش انداخت و از اینکه در خواب ناز بود نفس راحتی کشید. به سمت در حیاط رفت.
- دعوتم نمیکنی بیام تو؟
صدف با تعجب پرسید:
- میای تو؟ شب میمونی؟
- آره اشکال نداشته باشه آره، با جون و دل
صدفی لبخند پهنی زد و گفت:
- چه اشکالی داره؟ بفرما
همراه فرزاد وارد خانه شدند و پاورچین پاورچین به سمت اتاق صدف رفتند.
- تو تختت واسه منم جا هست یا باید روی زمین بخوابم؟
- معلومه که جا هست.
فیلمی که به تازگی اکراین شده بود را توی لپ تاب پلی کرد و همراه فرزاد مشغول تماشا شدند.
اواخر فیلم وقتی سرش روی سینه فرزاد بود به خواب رفت.
صبح وقتی چشمانش را باز کرد توی آغوش فرزاد بود. گردن و دستش درد گرفته بود ولی با این حال از کیفیت خواب دیشبش بسیار راضی بود.
آهسته دستی روی موهای فرزاد کشید. فرزاد لای یکی از چشمانش را باز کرد و خمار گفت:
- باید برم؟
صدف در حالی که به نوازش موهای همسرش ادامه میداد با خجالت جواب داد
- میترسم مامانم بعد نماز صبح درست خوابش نبرده باشه و از اتاقش بیاد بیرون
فرزاد با ترس ظاهری گفت:
- وای وای چه فاجعه ای میشه
- نگو فکرشم ترسناکه، هنوز اونروز توی خیابون رو یادشه
- خدا رو شکر به خیر گذشت... بازم خوبه واسه نماز نمیاد صدات کنه
- آره واقعاً
فرزاد گونه صدف را بوسید و از تخت پایین آمد.
- میخوای نون و حلیم بخرم بعد برم؟
- نه فدات شم صبحانه هست... تو وایسا یچی واست بیارم بخور بعد برو
- نه عزیزم نمیخواد خودتا اذیت کنی... تو هم بخواب تا خوابت نپریده
فرزاد کاپشنش را برداشت و قبل از رفتن سهم بوسه اش را از صدف گرفت.
بعد از رفتن هوای تازه سر صبح را با ولع استنشاق کرد و پتو را تا گردنش بالا کشید. خوشبختانه هنوز دو ساعتی برای خوابیدن وقت داشت.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پاییز

    2

    چه خوب که فرزاد اومد پیش صدف ،این جوری کمی از دلتنگی هاشون برطرف میشه . خوب دختر خوب در رو قفل کن راحت بخوابید نه با استرس ،البته شاید هم مثل اتاق ما قفلش خرابه و باید تعویض بشه 😅

    ۲ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    مامانش میدید در قفل داستان میشد لابد🙈

    ۲ ماه پیش
  • مرضیه

    2

    فرزاد واقعا انسان صبوریه امیدوارم همینجوری باقی بمونه و خوشبخت شن

    ۵ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    نماد واقعی یک مرد عاشق بدون کلیشه

    ۵ ماه پیش
  • نیلوفر ابی

    1

    خب چرا مادرش توجیه نمیکنه عکسهای عروسیش نشون نمیده اینکه خیلی عذاب آورد ممنون خسته نباشید

    ۶ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    توضیح میدن ولی باز فراموش میکنه

    ۶ ماه پیش
  • زری گلی

    2

    خوشحالم برای صدف ، شوهر خوبی نصیبش شده شکر خدا ✨

    ۶ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    اره واقعا

    ۶ ماه پیش
  • زهرا

    7

    از حق نگذریم فرزاد شوهر خوبیه با این شرایط کنار اومده هر مردی کنار نمیاد واقعا عالی پیش رفته روند داستان

    ۷ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    اره واقعا

    ۷ ماه پیش
  • اسرا

    3

    برای فرزادهمه هیجان داره 😁🙏

    ۷ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    اره از همه چیز لذت میبره. شایدم واسه صدف اینطوری برخورد میکنه

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️