سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و نوزده :
یکتا با دستهایی لرزان اما دلی گرم شده، شانههایش را صاف کرد. شال مخملی لاجوردی را با وسواس دور سرش پیچید،
سرخاب زد و سفیدآب به گونههایش پاشید..
چشمهایی که هنوز برق خواب داشت، حالا زیر حریری از امید میدرخشید. لبخندش از لای لبهای نیمهباز بیرون میزد؛ همان لبخندی که مدتها منتظر فرصتش بود تا بیهراس نشانش دهد.
لباس گلدوزیشدهی زرشکی اش را پوشید و بیصدا به سمت تال
لطفا صبر کنید...
