شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت سی :
سلیله گفت: بابا راست میگه. بیا بریم سر وقت دختر حسن. هم دختره و دستنخورده هم خانم.
یاسر گفت: من که قصد ازدواج با سُودا رو ندارم ولی حرفهای شما خیلی زشته. هیچ جای دین خدا ننوشته که یه پسر مجرد نمیتونه با یه زن مطلقه ازدواج کنه. خداروشکر سُودا هم که پنج سال از من کوچیکتر هم هست.
عباس دستش را بالا انداخت: نخیر. ابر اگه آب حیات هم بباره، درخت عرعر میوه نمیده. دختر پاشو، ساره بلن
لطفا صبر کنید...
