پارت بیست و هفتم :

از این که کله ی سحر اولین فکری که روی پرده نمایش مغزم رفت این بود، کمی وحشت کردم و از جا پریدم. باید حواس خودم را پرت می‌کردم. مسواک زدم و صورتم را شستم. می‌دانستم دو ساعتی کار دارد تا پدرم بیدار شود و سر کار برود.

تی شرتم که گشاد و بلند بود؛ روی ایوان ویلایمان ایستادم و به خانه ی یاسر نگاه کردم. اثری از او نبود ولی مادربزرگش را دیدم که سطل سنگین آبی را سلانه سلانه طرف طویله می‌برد. چ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!