آلفای من به قلم شادی سالاری
پارت هشتم :
خاویر با قیافهای مات و مبهوت شونهای بالا انداخت؛ معلوم بود که ترسیده. گفت: «نمیدونم پسر؛ ما داشتیم گشت میزدیم که یهو صدای جیغ یه دختر رو لب مرز شنیدیم. اومدیم ببینیم چه خبره، ترسیدیم نکنه یکی از اعضای گلهی خودمون باشه، اما به جاش این رو دیدیم که ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

کیانا
0بنظر عالی میاد