پارت چهل و یک :
فصل ششم: در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته میخورد و میتراشد!
نور صبح آرام روی پردههای کرمی افتاده بود. گرمای نرمش از شکاف پارچه عبور میکرد و بیدغدغه روی پوست صورتم میلغزید. صدای نفس نیما هنوز در گوشم بود؛ همان آهنگ منظم و مطمئنی که شب قبل تا دم صبح شنیده بودم وقتی بعد از آن اتفاق لعنتی بالاخره توانسته بودم در آغوشش آرام بگیرم.
روزها بود که بدنم آرامش
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

مبینااااا
2چرا یکی از پارتها اسم فرهاد اومده که در مورد خواستگاری توی کافه با رادمنش و ساناز صبحت می کردن ولی فرهاد دشمن پرواز هست؟؟