شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت بیست و یک :
یاسر کمی چانه ی خودش را ماساژ داد. با انگشتش خانهای بغل خانه ی خودشان را نشانم داد و گفت: این ولایی که بغل خونه ی ماست، فروشیه. دقیقاً دیوار به دیوار ماست. اگر بابات بتونه اونجا رو بخره خیلی خوب میشه. با توجه به ماشینی که زیر پاتون دیدم گفتم.
منظورش به لندکروزر پدرم بود که دیروز با آن برای گرفتن مثلاً حلیم آمده بودیم. گفتم: آره. می تونم مخ بابامو بزنم بخره. اتفاقاً دنبال یه ویلا تو
لطفا صبر کنید...
