پارت صد و سیزده :

لبخند زدم و به دور شدن علی تاجیک چشم دوختم. این رفتارش زمین تا آسمون با رفتار قبلیش فرق داشت. اگر علی قبلی بود قطعاً می‌چسبید به من تا به همه نشون بده ما یک زوج خوشبختیم! ولی حالا رفته اون طرف خیابون و منتظر مونده تا کار من تموم شه. تمام رفتارهاش نشون می‌داد که خیلی تغییر کرده ولی من هنوز مطمئن نبودم. به ظن خودم داشتم به نصیحت مادرجون که گفت: « بهترین‌ها رو آرزو کن و برای بدترین‌ها آماده ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!