پارت دوم :
همون لحظه، دختری که کنار من نشسته بود با وحشت، درحالیکه صداش میلرزید با گریه داد زد:
_پس مارو آزاد کنید بریم، چی از جونمون میخوایید
در کسری از ثانیه صدای شلیک...
جیغ و بعدش افتادن دختره باعث شد با وحشت چشمهام گرد بشه و زبونم بند بیاد.
نگاهم فقط روی صورت خونیش نشست. تیر شلیک شده مستقیم توی پیشونیش نشسته بود.
با ناباوری خواستم دستای لرزونمو به سمتش ببرم تا تکونش بدم اما فهمیدم از پشت دستام بسته شده.
با ناباوری سرمو بالا آوردم تا بهش نگاه کنم بگم چرا دستامو بستید که یکهو با دیدنش کوپ کردم.
چشمهام بیشتر از قبل گرد شد و با ناباوری سری به نشونه انکار تکون دادم.
صورت خشن و پر از خشمش چشم هر بینندهایرو به ترس مینداخت اما من جنس این چشمهارو خوب میشناختم.
با دستای بسته و چشمانی پر از ترس، بهش خیره موندم.
اسلحشو پشت کمرش گذاشت و نگاهش از روی دخترک غرق خون به سمت من کشیده شد.
با دیدنم یه تای ابروش بالا پرید:
_نه خوشم اومد...پس بلدید یه کارو درست انجام بدید
_خودشه قربان؟
مرد با قدمای آروم به سمتم اومد اما من همچنان با ناباوری بهش خیره موندم.
باورم نمیشه کسی که من میشناختم اسلحه به دست باشه و اینهمه آدم ازش اطاعت کنه.
مقابلم روی زانوهاش خم شد.
یه لحظه ازش ترسیدم، به خاطرهمین با ترس کمی خودمو عقب کشیدم.
با دستهای بسته و چهرهای پر از ترس، نگاهی به چشمای خشمگین و حتی مبهمش انداختم.
نفسهای سرد و ناقصم هرلحظه بیشتر بهم ثابت میکرد که اینجا جای مناسبی برای موندن نیست.
سرم پایین اومد.
چشمهای از حدقه بیرون زدهام روی دخترکی که کنار پام غرق خون افتاده بود نشست.
لرزیدم و صدای نامفهومی از گلوم خارج شد.
همون لحظه صدای تندو خشنش همه چیزو به تکان انداخت.
_گم شید یه پتو بیارید سریع...این دخترارو هم از اینجا بیرون ببرید.
_چشم قربان...باهاشون چی کار کنیم؟
سرم بالا اومد و بهش نگاه کردم. تمام مدت نگاهش روی من بود و بهم خیره شده بود.
_هر غلطی میخوایید بکنید فقط دردسر درست نکنید.
سریع سرمو به سمت دوتا دختر دیگه که التماس میکردن و عین من دستاشون از پشت بسته شده بود برگردوندم. هردو درحال تلاش بودن اما از پس گوریل های سر به فلک کشیده برنیومدن.
گریه ام گرفت.
تلاش کردم دستامو باز کنم اما نشد.
_چی کار میکنی؟
در جواب این سوال مسخره اش صدایی از گلوم در نیومد.
همچنان تلاش کردم که دستامو باز کنم.
فقط صدای هق هقی که از گلوم خارج میشد سکوت بینمونو میشکست.
به یکباره چونه ام توی دستای قوی مردونش نشست و محکم فشرد، طوری که باعث شد از درد صورتم توی هم بره اما با ترس بهش نگاه کردم.
_تو مال منی...میخوایی بدونی حق فرار داری؟
سری به نشونه انکار تکون داد و با لحن آرومتری که تمام تنمرو مور مور میکرد ادامه داد:
_تو هیچ حقی برای فرار نداری.
چونمرو رها کرد.
با پشت دست خواست صورتمو نوازش کنه اما با نفرت صورتمو عقب کشیدم و توفی توی صورتش انداختم.
با گریه عقب تر رفتم تا اینکه به دیوار پشت سرم خوردم.
پوزخند تلخی روی صورتش نشست و با گوشه مچش آب دهنمو که روی صورتش نشسته بود پاک کرد.
_خطای بزرگی کردی دختر کوچولو.
همون لحظه با پشت دست محکم توی صورتم کوبید.
جیغ خفه ای کشیدم.
صدای تهدیدوار و وحشتناکش باعث شد همه چیزو فراموش کنم.
هر کسی که حتی بهش نگاه میکرد، از ترس میلرزید حالا چه برسه به من که حسابی بهش نزدیک بودم.
بازومو محکم توی مشتش گرفت و به زور از روی زمین بلندم کرد.
جیغی کشیدم.
خواستم مانعش بشم که دوباره دستش روی صورتم نشست و اینبار باعث شد چشمام سیاهی بره اما قبل از افتادنم، دستاش زیر زانو و گردنم نشست و منو توی هوا گرفت.
کم کم صداها و رنگ ها برام گنگ و سیاه شد فقط یه جمله ترسناک شنیدم
"تا ابد در این قلمروی تاریک اسیر شدی"
و بعد سیاهی مطلق
.
.
.
.
.
✨دلوین✨
........فلش بک به عقب(زمان گذشته)..........
بهراد_خب بذار یه خورده فکر کنم...آها...چه پسری از نظر تو کنسله؟
نگاهمرو از روی بهراد به سمت مهسان کشوندم ببینم به این سوال بهراد چه جوابی میده. چشمهای سردو عاری از احساسش بدون لحظه ای مکث یا حتی فکر جواب داد:
مهسان_همه خط خوردن، فقط یه نفر باقی مونده که نمیتونه از لیست حذف بشه
صدای عـــــو گفتن همه بچه ها که به صورت یه حلقه بزرگ دور هم نشسته بودیم باعث شد لبخند کوچیکی روی لبام بشینه و به مهسان خیره بشم.
بهراد_جواب سنگینی بود دختر.
مهسان_خیلی خب. مزه نریزید، زود باشید بطریرو بچرخونید.
نویان_صبر کنید صبر کنید اما من نفهمیدم منظورش از اون یه نفر کیه تو مگه کسیرو داری مهسان؟
روبه نویان خنگ که کنارم نشسته بود اهمی کردم. آروم نیشگونی از رونش گرفتم که باعث شد با حرص به سمتم برگرده و با صدای جیغ جیغویی بگه:
نویان_وا چته وحشی زخمیم کردی عه
با خجالت لبخندی به بقیه بچه ها زدم بعد با حرص و لبخندی که سعی میکردم مهربون باشه اما بیشتر تهدید آمیز بود روبه نویان گفتم:
_عزیزم داریم بازی میکنیم. لزومی نداره توی زندگی بقیه دخالت کنیم.
نویان_خب جرات حقیقت بازی میکنیم خودش یه جور فوضولیه...مهسان جون منظورت از اون یه نفر کیه؟
بهراد سریع به جای مهسان جواب داد:
بهراد_منظورش کسیِ که دوسش داره که البته همون یه نفرم بهش محل نمیده
مهسان با حرص خودشو به سمت بهراد کشوند. پس کله ای محکمی مهمونش کرد که باعث شد بقیه بخندن اما من خب زیاد خوشم نیومد. چرا انقدر محکم زد؟مگه چی گفت که اینطوری باید پسرخاله منو بزنه.
بهراد_خب مگه دروغ میگم دختر عمو؟
مهسان_خفه شو پسرعمو
چشم غره ای به نویان رفتم و بهش چشمو ابرو اومدم که بفرما تحویل بگیر اونم که انگار تازه دو هزاریش افتاده باشه سریع دستشو سمت بطری برد و چرخوندش و با لحنی که بقیهرو به خودشون بیاره سریع گفت:
نویان_خیلی خب بسه بسه بسه حواسا جمع...خب آقا مهبد و...
یکهو نویان سکوت کرد. مردد به انتهای بطری که بین من و خودش بود نگاه کرد. آب دهنشو قورت داد و تند تند گفت:
نویان_خب آقا مهبد از دلوین میپرسه...به دلوین نزدیک تره
مهبد_جسارتا به شما نزدیک تره نویان خانوم
نویان مردد به سمت مهبد که همیشه ازش فراری بود برگشت و آب دهنشو به سختی قورت داد. سری به نشونه تایید تکون داد و منتظر بهش نگاه کرد
مهبد_خب...جرات یا حقیقت؟
نویان_حقیقت...نه نه جرات...آره جرات بهتره...جرات
مهبد_مایل به آشنا شدن هستین؟
همه از این حرف بی مقدمه و یکهویی مهبد جا خوردن و چشمهاشون گرد شد، اما بلافاصله با چشمهای منتظر و مشتاق به سمت نویان که چشمهاش حسابی گرد شده بود و رنگش پریده بود برگشتن. منم مردد به سمت نویان برگشتم. نمیدونستم جواب نویان چیه اما میدونستم همیشه از رودرو شدن با مهبد فراریه پس قطعا الان توی شرایط خوبی به سر نمیبرد.
با وجود اینکه نویان دوست صمیمی من بود اما حتی منم دلیل این هراس و گریزان بودنشرو نمیدونستم.
نویان با تته پته گفت:
نویان_چی؟...آشنا بشیم؟...نه ممنون من درگیر...اینم با همینایی که...آشنا شدم چه طور...ناآشنا بشم
بهراد_دست شما درد نکنه نویان خانوم.
مهبد سری به نشونه تایید حرف نویان تکون داد. دستشو سمت بطری دراز کرد. همون لحظه مهسان با همون صورت پر از غرور و نگاه سردش روبه بقیه گفت:
مهسان_ازش ناراحت نشید کسی که سواد نداشته باشه بیشتر از این ازش انتظار نباید داشته باشید.
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🫠🥹👌
۵ روز پیشفاطی
0وای جرات حقیقت :) چه قدر دلم برای این بازی با دوست هام تنگ شده
۴ هفته پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
عزیزم
۵ روز پیش...z....
0عجب رمانیه😭😭عاشقش شدم
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم😍🤍💋
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
به رمانم خوش اومدی عزیزم🤍✨️
۲ ماه پیشjeyran
0وااای میخواممم سریعتر بخونمشش نخونده معلومه چه خفنهه
۲ ماه پیشسارا(منشی کیانا)
2چه اسم قشنگی داری🥲خوش اومدی
۲ ماه پیشjeyran
0وای مرسی گلممم🥹به قشنگی اسم تو که نمیرسهه
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم😍🤍💋
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤍✨️
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم بمونی برام قشنگم😍🤍
۲ ماه پیشtitel
0خدای من اردوان چه جذابهههههههههههه این بشر چشاشو خیلی از پسرهایی که چشماشون سگ داره خوش میاد
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم😍💋
۲ ماه پیشtitel
0وایییییییییی مرد مخفی رو ببین چرا صورتش مشخص نیست نههههههه یعنی کیه
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
باید دید قشنگم که چی قراره بشه😉🤍✨️
۲ ماه پیشصبو
0عالی خیلیییی هیجان انگیززز
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم عزیزم😍بمونی برام قشنگم🤍✨️
۲ ماه پیشثنا
0وای چه راحت کشتنش🥲🥲
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
دیگه🫠
۲ ماه پیشنیلا🫠
0شوخی کردم مشخصه خیلب خفنه رمانت
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم😍بمونی برام قشنگم🤍🦋
۲ ماه پیشنیلا🫠
0نویسنده جان بذار برسیم بعد یکی رو بکش😂🫡
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
پیش میاد😂تو این رمان برای خیلی چیزا باید امادگی داشته باشید عزیزم
۲ ماه پیشنیلا🫠
0اوه ای وای دختره رو کشت🫠
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🫠
۲ ماه پیشادا
0ای وای من حسابی تو دردسر افتاد
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🫠🫠
۲ ماه پیشسپیدار
0عالیییییییییییی وای خدای من خیلی خوبه
۳ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم😍بمونی برام قشنگم🤍🦋
۲ ماه پیشنازبانو
0دریافت رایگان فرد فسیل مغز
۳ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
سلام قشنگم جهت دریافت مراحل سکه رایگان برای باز کردن پارت ها میتونید توی ایتا یا روبیکا بهم پیام بزنید تا مراحل جمع آوری سکه رایگان براتون ارسال بشه اینطوری میتونید پارت ها رو رایگان باز کنید🤍🦋✨️ آیدی روبیکا: Dokhy81 آیدی ایتا و تلگرام: Writet_81
۳ ماه پیشعاشق این رمان
0عاشق این رمان شدم حرف ندارههههه
۴ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم😍🤍✨️بمونی برام قشنگم
۴ ماه پیشزینب
0دریافت رایگان رمان مرد فسیل مغز
۳ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
سلام قشنگم جهت دریافت مراحل سکه رایگان برای باز کردن پارت ها میتونید توی ایتا یا روبیکا بهم پیام بزنید تا مراحل جمع آوری سکه رایگان براتون ارسال بشه اینطوری میتونید پارت ها رو رایگان باز کنید🤍🦋✨️ آیدی روبیکا: Dokhy81 آیدی ایتا و تلگرام: Writet_81
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطی
0نمیدونم شاید اشتباه باشه اما از همین الان از اون دختره مهسان خوشم نمیاد دختره رو مخ