پارت پانزده :

طلوع شانه‌اش را خونسرد بالا انداخت و خیره به پسر جذاب جلویش لب زد:
- در قبال اینکه کنارم باشی شرط زیادی داری! فقط قول میدم زنده نگهشون دارم و البته... سالم!
سجاد خیره به ابریشم سرخ، دختر گستاخ و بی‌پروای جلویش که ده سانت پایین‌تر از او بود، چشم‌هایش را با حرص بست. چرا؟ چرا به او پیله کرده است؟ چشم گشود و مصمم، زیر لب گفت:
- تا الان باید به جاسوس هات توی اداره آگاهی گفته باشی که من ر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • هدیه

    0

    کاش میشد اکسمو اینجوری گروگان بگیرم:)اول خوب ترتیبشو بدم بعدشم بکشمش

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اخ اخ اگر میشد که خیلی خوب بود

    ۳ ماه پیش
  • دینا

    0

    یعنی ممکنه سجاد هم مثل طلوع خلافکار بشه؟

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    شاید

    ۳ ماه پیش
  • برکه

    0

    بهار مغزشو میشه با تربچه پیوند زد بدون کوچیک ترین مشکل ولی ی چیز جالب طلوع اخه دلبر ؟ن ناموسا دلبر ؟کاش فحشش میدادی

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😂😂 دلبرم دلبر خانه خرابم کرد

    ۶ ماه پیش
  • هیجان‌انگیزه

    1

    میشه فاصله انتشار پارت ها رو کمتر کنید🙏🙏

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    فعلا نمی تونم اما هر از گاهی وقتی خلوت باشم پارت بی نوبت می ذارم.

    ۶ ماه پیش
  • سارا

    0

    و این تازه آغاز سختی های سجاده 🥲🥲 ببین چی بهش میگذره ک طرفو جلوش شکنجه میکنن عین خیالش نیس🥴

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    بد تر هاش مونده

    ۶ ماه پیش
کپی شد!