پارت شانزده :
فصل یازده
بهار ماتمزده، به دیوار گچی جلویش خیره بود. دیواری که ردی از ناخن، آسیب دیدگی، لکه چرک یا هیچچیز دیگری بر خود نداشت اما در دید بهار، به احتمال زیاد اتفاقات جالبی درونش رخ نداده بود.
دختر بیچاره پس از دیدن مرگ نگار نمیتوانست خودش را جمع کند. به خصوص که جلوی چشمهایش طلوع سر تفنگ را سمت او گرفت، برادرش را مجبور کرد تسلیمش شود و بعد خوشخوشک گذاشت و رفت!
در حالی
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اینم حرفیه اما تایید مادر شوهر مهمه😂
۵ ماه پیشzizi
0باید بده که رمان ادامه دار بشه😈
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
🤭😬
۵ ماه پیشپونه
0چه آهنگ باحالی بود خیلی به فضای رمان میومد لذت بردم ❤️
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ده دقیقه نشسته بودم تک تک آهنگ ها رو گوش میدادم ببینم کدوم بهش میخوره 😁 خوشحالم که تاییدش کردی.
۵ ماه پیشپونه
0ایده خیلی عالی بود دمت گرم واقعا اگه سختت نیس تو همه پارتا آهنگ بزار 😭 اگه تکراری هم بود فدای سرت ❤️
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
باید اهنگ بهش بخوره. ولی باشه سعیم رو میکنم بذارم واسه هر پارت. البته اگر فقط پارت های مهم داشته باشن تاثیر بیشتری میذاره.
۵ ماه پیشپونه
0مرررررررسی 🥹❤️
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
قربونت🍁
۵ ماه پیشبرکه
0حالا خودمونیم ولی سجادم سیاست نداره ت ک میدونی ای شیته یکم خرش کن
۶ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
غرور داره 👩🦯 پلیسه ای بابا
۶ ماه پیشبرکه
0چ جذاب و قشنگ🎀🦭
۶ ماه پیشیاسر
0چیزی که معلومه سجاد ازینجا کلا تغییر میکنه (باتوحه ب پارت اول)
۶ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
🌱 شاید
۶ ماه پیشسارا
0دختره ه*یز 🤧 ه*ول ، 🥲سجاد گیر چه روانی افتاده
۶ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
موافقم🤦🏻♀️ ولی جذابیتش به همینه🤭
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

پریسا
0خب خدیجه ک کاره ای نیست سجاد باید خودشو هدیه بده😂